کد خبر: ۵۹۲
تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۳۹۴ - ۰۶:۰۰
مصاحبه با مهندس سید رضا میر محمد صادقی

 

 

با سلام خدمت آقاي مهندس؛ قبل از هر چیزی از 1313 اصفهان تا هفت سالگی و کارخانه عطاء‌الملک گرفته تا رشته فنی از دانشگاه و مبارزاتتان قبل از انقلاب، لطفا توضیح مختصري بفرمایید؟


بسم الله الرحمن الرحیم. من متولد بیست و نه خرداد 1313 هستم. در يك خانواده مذهبی به دنیا آمدم. پدرم مرحوم کمال الدین میر محمد صادقی در آن زمان با دولت رضا شاه اختلاف داشتند و در زندان بودند. ما سه برادر در کارخانه عطاء‌الملک کارگر بودیم البته من چون بچه‌تر بودم کارم بیشتر جمع‌کردن ماسوله‌ها بود یا پیوند زدن به شرطی که کرسی زیر پايم بگذارم تا قدم به ماشین برسد این کارها را میکردم. حقوقم هم برای اینکه جوانهای امروزی بدانند 6/10 ریال در هفته بود. سال 1320 به دليل شرايط جنگ، در هفت سالگي كار مي‌كردم. متفقین آمده بودند ایران را گرفته بودند اصفهان بخصوص زیر نظر آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها بود؛ بر تهران، هم آمریکایی‌ها هم انگلیسی‌ها و هم روس‌ها تسلط داشتند نان هم نبود هیچی نبود و مشکلات، بسیار فراوان بود مجبور بودند بچه هفت ساله‌شان را بگذارند سر کار؛ البته من بعد در کتاب «دُرد و دَرد» نوشتم که در اثر گرد پنبه چشمانم کور شد در همان هشت سالگی، اما یک سال بعد، به لطف خدا و امام زمان‌عجل‌الله‌تعالي‌فرجه و توسلاتی که انجام شد در دقایقی که دکتر آمد چشمهای من را در بیاورد و گفتند چشم‌هايم خوب نمی شود تعدادی از مراجعین به دکتر اعتراض می کردند که چرا رفتی سر کار این و به دكتر گفتند نوبت ماست، بعد برخورد یک خانمی تو کوچه با مادر من موجب شد که پیشنهادی کرد و آن پیشنهاد باعث شد که فردا چشمهای من خوب شود الان هم چشمانم خوب است و بدون عینک می بیند اما آدم هشتاد ساله یک عینکی برای توجه باید بزند این معجزه است که من الان می‌بینم.

 

تا سیزده سالگی هم من سواد نداشتم در سیزده سالگی مرحوم سید علی آقای یزدی كه من شاگرد وي در بازار بودم به من گفت شبها برو اکابر، من رفتم اکابر و الان کارنامه دوم اکابر به تاریخ 1327 و مدرک مهندسی به تاریخ 1336 دارم یعنی فاصله این دو تا مدرک نه سال است و همه‌ي این‌ها از الطاف الهی بوده است.

 

خانواده ما از اول يك خانواده سادات بسيار مذهبي بودند سر قضیه کشف حجاب و تغییر لباس پدرم را زند ان کردند در فرح آباد اصفهان؛ بعد از انقلاب هم یکی را گرفتند که گفت من دو تا گونی ریش برای رضا شاه از اصفهان فرستادم ولی خودش توی اقرارش بعد انقلاب گفته بود که من یکی را که رفتم ریشش را بتراشم در سلول را که باز کرد یک نگاهی به من کرد از شدت ترسیدم و آمدم بیرون و تنها کسی از زندانيان که بعد آزاد شد در حالي ريش او را نزده بودند پدر ما بود. در هر صورت من آنجا پیش ایشان کار مي‌کردم شبها درس ‌مي‌خواندم تو کارخانه، تا آمدم تهران و در هنرسرای عالی -که در حقیقت در زمان رضا شاه آلماني‌ها درست کرده بودند- آنجا درس خواندم و مهندس برق شدم. البته من در کنکور در 8 تا دانشکده شرکت کردم و هرکدام جدا امتحان می‌کرد در بين آن 8 تا، 7 تا را قبول شدم از نفر 15 گرفته تا 2 و... در هنرسرای عالی نفر بیستم شده بودم که قرار بود راجع به نفت در پالایشگاه‌ها برویم کار کنیم. وقتی مدرکم را گرفتم اولا من رفتم در پالایشگاه، ولی مادرم راضی نبود لذا برگشتم اصفهان و معلمی را انتخاب کردم و بعد هم هر جا کار کردم مرحوم دكتر شهید بهشتی می‌گفت هر جا کار کردی بکن اما درس‌دادن را ول نکن. آیت‌الله بروجردی و آیت‌الله ثقة‌الاسلام اجازه دریافت حقوق دولت را به این شرط به من دادند که حقوق فرهنگ سابق يا آموزش وپرورش فعلی را بگیرم که هر روز که کلاس میروم سر هر کلاسی بیست دقیقه تبلیغ مذهبی بکنم و من این کار را به عنوان وظیفه که آن پول حلال باشد که از دولت میگرفتم انجام مي‌دادم.

 

در سال 1340 كه آیت الله العظمی بروجردی فوت شدند من مقلد آیت الله خمینی‌رحمت‌الله شدم و به همین جهت ما اعلامیه‌های آیت الله خمینی را مخفیانه چاپ می‌کردیم. یک دستگاه پلي‌کپی از آقای دیّانی به قیمت ششصد تومان گرفتیم که پولش را آیت الله خادمی دادند البته وقتی ما را گرفتند من گفتم پولش را خودم دادم که آیت الله خادمی را نتوانند بگیرند حتی پول مرکّبش که بیست تا یک تومانی بود ما نداشتیم بدهیم ولی آیت الله خادمی می‌دادند و ما اعلامیه‌های آقای خمینی را چاپ میکردیم. تا اين کار به جایی رسید که ما را گرفتند در سال 1344 ما را دستگیر کردند و دستگیری ما در اثر اقرار یک نفر بود که اين آدم بعد از انقلاب توسط دادگاه‌های انقلاب اعدام شد البته نه در اصفهان بلكه در تهران. چون بحث بر سر این نیست که من چه کار کردم بيش از اين توضيح نمي‌دهم. الان هم من کار می‌کنم فعالیت می‌کنم ولی چون موضوع، موضوع بعد از انقلاب است به اين مساله مي‌پردازم.

بعد از انقلاب یک اختلاف ایجاد شد، در اصفهان به خصوص - از اینجا اختلاف شروع شده که بحث بر سر این بود که روز جمعه اربعین، نماز جمعه بخوانند یا نماز ظهر و عصر. ما می‌گفتیم چون آیت‌الله خادمی زعيم حوزه اینجا هستند و ایشان معمولا نماز جمعه نمی‌خوانند، بهتر است که نماز ظهر و عصرشان را بخوانند -و ایشان بزرگترین مرد روحانی و رئیس حوزه علمیه اصفهان بودند- آقای طاهری می‌گفتند نه من باید نماز جمعه بخوانم. از اینجا اختلاف این‌ها شروع شد. بعد از انقلاب اولین کسی که رادیو و تلویزیون اصفهان را گرفت من بودم اولین سخنران بعد از پیروزی انقلاب هم در رادیو اصفهان من صحبت کردم که به مردم گفتم همديگر را نگیرید نزنید اذیت نکنید خانه‌های مردم نریزید افراد را بیخود مزاحمشان نشوید دعوا نکنید پیغمبر اکرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله وقتی مکه را فتح کردند حتی خانه ابوسفیان را محل امن قرار دادند گفتند هر کس رفت آنجا کاری باهاش نداشته باشید ما هم همین را گفتیم که اصلا نباید متعرّض کسی بشوید؛ اما بعضی از آقایان -همان آقایانی که انقلابی هم بودند- مخالف بودند و می‌رفتند افراد را می‌گرفتند بالاخره کار بجایی رسید که شروع کردند به ترور کردن افراد و اتهام زدند به آیت الله خادمی که شما طرفدار فئودال هستی در حالی که 2/98 مردم به این انقلاب رأی دادند 8/1 درصد مي‌ماند كه اين 8/1 یا پیرمرد بودند یا پیرزن یا بچه زیر 15 سال بودند پس قاطبه ملت ایران از بازاری و کشاورز و محصل و دانشگاهی و استاد و همه، به این انقلاب رای دادند فقط ما نبودیم که بگوییم- اما بعدا این ها شروع کردند یک تشکیلاتی درست کردند به اسم دفاع شهری، بعضی از افرادِ زیر نظر آیت الله طاهری بودند و شروع شد که افراد را بگیرند افراد مختلفی را گرفتند که بعضی‌ها را هم ترور کردند یعنی خود امید نجف‌آبادی -كه حاکم شرع اصفهان بود و بعدا به حكم حضرت امام اعدام بعدا شد- در اقاریرش هست که می‌گوید که من دستور دادم كه اینها را در کوچه ترور کنند از آن جمله مثلا حاج محمد جعفر کازرونی را ترور کردند. ولی کمیته‌ای که اینجا در تهران به ریاست آیت‌الله مهدوی‌کنی‌رحمت‌الله تشکیل شده بود آن کمیته در برابر این‌ها ایستاد که شما حق ندارید افراد را همینجوری بگیرید و ترور کنید این کارها چیست که انجام می‌دهید؟ چرا افراد را می‌گیرید و مثلا حتي شکنجه می‌دهید؟ این کار درست نیست. بعضي‌‌ها از این بدشان آمد و حتی آیت الله مهدوی‌کنی که آمدند اصفهان صحبت کنند و بین اینها صلح بدهند، اهانت هم به ایشان کردند -که حالا من نمی‌خواهم ذکر این حرفها را اینجا بکنم حرفهای زشت را هرکسی می زند نباید این حرفها را تکرار کرد- اتهاماتی به ایشان دادند که این اتهامات اصلا به ایشان نمی چسبید. می‌گفتند این‌ها طرفدار فئودالنند فئودالی اصلا در کار نبود. یکی را که رفتند کشتند و می‌گفتند رئیس فئودالها بوده حاج محمد جعفر کازرونی بود که اصلا حاج محمد جعفر کازرونی رسیدهای خمس وسهم امام از حضرت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی به کرات داشت صدها داشت که مرحوم حاج ملا حسینعلی صدیقین -که نماینده آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در گرفتن سهم امام بودند و بعد هم نماینده آیت الله بروجردی هم شدند- ایشان همه را رسید کرده بود و فرستاده بود آقا امضا کرده بودند یعنی مهرها همه مهرهاي سید ابوالحسن بود؛ این آقا چند تا مدرسه ساخته بود چند تا درمانگاه ساخته بود اولین دستگاه رادیولوژی در اصفهان را ایشان آورد درمانگاه ایشان آورد دانشگاه را پولش را ایشان داد که دانشگاه اصفهان را در آن ساختند مسجد چند تا ساخت مسجد كازروني ساخت كه حالا هم دو تا مسجد كازروني در اصفهان هست داخل دانشگاه هم یک مسجد ساخت یک فرش هم در آن پهن کرده بود. همان روز آمده بود بیاید دم در دانشگاه، او را كشتند. این ها قضایای انقلاب بود. من مجبور شدم طبق دستور آیت الله خادمی رفتیم آنجا کمیته تشکیل دادیم یعنی یکجایی را گرفتیم و با اسلحه‌هایی که سربازان زمان شاه فرار کرده بودند و اسلحه‌هايشان را به خانه آیت الله خادمی آورده بودند با آن اسلحه‌ها ما یک کمیته تشکیل دادیم ولی در تمام دوران عمر اين کمیته یک اعدام نشده و همه را با صحبت‌کردن و راهنمایی‌کردن حل و فصل كرديم. ما افراد را راهنمایی مي‌کردیم که آقا این کارها درست نیست مثلا شما برو این کار اشتباهت را درست کن یا مثلا آدم می‌آوردند که این سیگار قاچاق می‌فروشد و سيگار وينستون را گران می‌فروشد، خدا رحمت کند آیت الله خادمی را كه به من گفتند سزای گران‌فروش نخریدن است. آن چيزي که می‌گويند شما مي‌توانی بگيري و ضبط کنی، ارزاق عمومی مردم است گندم است نان است چیزهایی که خوراک مردم است نه سیگار؛ می‌خواهد بکشد می‌خواهد نکشد -البته ایشان خودشان سیگار می‌کشیدند ولي يك سیگار را سه قسمت می‌کردند یک قسمتش را می‌کشیدند مابقي را هم سه چهار ساعت بعد می‌کشیدند در روز ممکن بود دو تا سیگار ایشان بیشتر نکشند- ولی با این حال گفتند حق ندارید کسی را با عنوان قاچاقچی بگیرید و سیگارهايش را ضبط کنید. بگذاريد برود رد کار خودش.

 

* درباره ارتباطتان با آیت الله مهدوی کنی‌رحمت‌الله می خواستم سوال کنم؛ آغاز این ارتباط در چه زمانی بود و بعد که شما مسئولیت کمیته را در اصفهان بر عهده گرفتید این ارتباط طبعا گسترش پیدا کرد اولین جرقه‌های آشنایی حضرت‌عالی با مرحوم آیت الله مهدوی کنی در چه زمانی بود؟


بر می‌گردد به سال 1356 من با آیت الله مهدوی‌کنی‌رحمت‌الله در خانه آیت الله دکتر بهشتی آشنا شدم من خدمت ایشان رسیدم البته بعد از صحبتهای ما با آقای دکتر بهشتی، ايشان من را به آيت‌الله مهدوي كني معرفی کرد بعدش همانجا شورای انقلاب تشکیل شد در حقیقت شورای انقلاب نبود بلکه يك گروه بود که همین آقای هاشمی رفسنجانی هم در آن جلسه بود یا مثلا افراد متعدد دیگری که بعد عضو شورای انقلاب شدند آنها هم حضور داشتند مثل آقای ربانی شیرازی. ما اینجا با آیت الله مهدوی کنی آشنا شدیم بعد هم ديديم ایشان دیدگاه‌هایشان از نظر مذهبی دیدگاه‌های ملایمی است تند نیست حکم بی‌جهت نمی‌دهد شما می‌توانید بروید ببینید کجا این‌ها حکم به خلاف داده‌اند؟ عادل به تمام معنا ایشان بود. البته ایشان کمیته را در اصفهان تشکیل ندادند کمیته را من رفتم با آیت الله خادمی صحبت کردم همان اسلحه‌ها را گرفتیم در یک محلی، بعد آیت الله خادمی گفتند بهتر نیست که براي کمیته بگوییم آیت الله مهدوی‌کنی‌رحمت‌الله حکم بدهند. این است که ایشان یک نامه‌ای نوشتند به آیت الله مهدوی‌کنی و گفتند شما آقای مهندس سید عباس بحرینیان را به عنوان رئیس کمیته معرفی کنید و من هم همان موقع طبق دستور آقای خادمی شدم قاضی شرع دادگاهی که در همين کمیته تشکیل شده بود.

ولی شما سابقه اين كميته را ببینید یک نفر را بیاوريد كه تو این دادگاه، محکوم به زندان هم شده باشد حتی چند نفر را گرفتند آوردند گفتم چرا این آقا را با طناب آورده‌اید؟ گفتند این ساواکی است. از او پرسيدم: یک انقلابی شده، یک حکومتي ظالم رفته یک حکومت اسلامي مردمي دیگر آمده، آيا شما با این حکومت اسلامی مخالفی؟ گفت نه؛ گفتم همین را بنویس که من با این حکومت جنگ و دعوایی ندارم. برداشت نوشت. گفتم امضا کن برو به سلامت. آن کسی که پهلوی من بود و مسئول اتاق و محافظ من بود آمد گفت آقای مهندس، این شکنجه‌گر ساواک است كه فرستاديش برود! گفتم این یک سیلی به من زده که من یک دور، دور خودم گشتم و خوردم زمین، همین آقا زده اما بگذار برود ما انقلاب نکردیم که با مردم دعوا کنیم هر کسي كه با ما به جنگ و دعوا بیاید البته ما مقابلش می‌ایستیم. حتی شما مي‌بینید که مجاهدین خلق که بعد شدند منافقین، این‌ها هم اول چون دعوایی نداشتند خود امام هم حتی آن‌ها را پذیرفتند وشهيد بهشتي هم با آن‌ها مذاکره کردند دعوایی نداشتند اما بعد از اینکه گفتند ما مسلحانه مي‌ایستیم با آن‌ها مقابله شد. آن گاه نظام ومردم جلوي آن ها ايستادند كه سلاح كشيدندو علما ومردم وپاسدار و متدينين و هركس كه ريش داشت رادر خيابان كشتند و ترور كردند به جرم اينكه ريش دارند...........هزاران نفر را بيگناه كشتند و شهيد كردند .

 

به نظر من، آقای مهدوی‌کنی از همان کسانی بود که این اعتقاد را داشتند. ضمن درس من بارها در تهران تو مسجد مروی رفتم که ایشان درس می‌دادند دیدم از حرف‌زدن ایشان و راهنمایی‌هايي كه به طلاب مي‌کردند معلوم بود كه عالمي عادل و پخته و روشنفكر هستند. اسلام اصلا به طور کلی به هیچ وجه با زور به افراد به موافق نبود. نمی‌شود به زور کسی را مسلمان کرد. حتی نوشته و سخنراني آیت الله طالقانی هست كه مرحوم آیت الله طالقانی می‌گفتند حجاب هم جزو الزامات نیست. به خصوص نسبت به مسیحی‌ها و نسبت به کلیمی ها نمي‌شود به زور بگويي بايد حجاب داشته باشند می‌خواهد اسلام را قبول داشته باشد يا نداشته باشد، چه کار داری دعوایش مي‌کنی؟

 

ببینید آقای مهدوی کنی از اینجا با ایشان آشنا شدم و روش ایشان را عمل کردیم منتها این کار وقتی به شدت رسید که آیت الله مهدوی‌کنی‌رحمت‌الله آمدند كه بین اینها صلح ایجاد کنند و اینها شروع کردند به اهانت به این مرد محترم. حتی ايشان در مسجد سید سخنرانی می‌کردند مانع سخنرانی ایشان شدند و سخنرانی را به هم زدند. خب ما باید چه کار میکردیم؟ آیا ما باید متابعت از آنها می‌کردیم؟ نه، ما از حق دفاع کردیم ما از آیت الله مهدوی کنی دفاع کردیم و همان هم آخر ثابت شد. بعد بالاخره شورای انقلاب مرحوم دکتر باهنر را فرستاد به اصفهان که بین کمیته و دفاع شهری -كه آن وقت اسمش سپاه نبود بلكه دفاع شهري بود- بین این دو تا را صلح بدهد. ایشان آمدند خانه آیت الله خادمی، آقای طاهری را هم صدا زدند آنجا، امام جمعه موقت اصفهان هم که زیر نظر آقای طاهری بود آقای شیخ عباسعلي روحانی آنرا هم صدا زدند آمد آنجا و قرار شد که فردا صبح در دفتر من که در میدان انقلاب فعلی -که آن وقت اسمش میدان 24 اسفند بود- تو دفتر من بیاییند بنشینند و بین افرادی که توی دفاع شهری هستند و توی کمیته، سپاه را تشکیل بدهند اما به صورتی که هر کس داوطلب هست بیاید اسمش را بنویسد می‌خواهد مال کمیته باشد می‌خواهد مال دفاع شهری باشد. گفتيم خیلی خوب، همین کار را بايست بکنیم. قرار شد یک نفر از کمیته تهران بیاید -من فکر می‌کردم آقای باقری‌کنی از طرف ايت الله مهدوي كني بيايند كه البته كس ديگري آمد - و نماینده کمیته اصفهان، من بودم و مهندس بحرینیان که رئیس کمیته بود. نماینده اي هم از طرف آن دفاع شهري بود يك آقاي ديگري هم بود. این دوتا از دفاع شهري به اضافه‌ی من و بحرینیان از کمیته، یک نفر هم از سپاه تهران آمد به اسم آقای نیل فروشان، یک نفر هم از کمیته تهران آمد، و اين جلسه به ریاست آقای دکتر باهنر تشكيل شد. این موضوع وقتی تصویب شد قرار شد اين‌ها صبح بیایند دفتر ما و اسم افراد را بگویند و لیست درست بکنند که اینها کل سپاه اصفهان هستند ولی وقتی ما در دفترمان نشسته بودیم يكدفعه دیدیم دوتا از بچه‌های کمیته آمدند و گفتند آقای مهندس، بحرینیان نمی‌آید. گفتم چرا؟ گفتند بحرینیان را ترور کردند. یعنی این‌ها صبح رفتند درب خانه شهيد بحرینیان -که جايش مشخص بود- از خانه که بیرون آمده بود زیر یک بازارچه‌ای به نام درب‌پوش، از جلو به او تیر‌اندازی می‌کنند با ماشینش كه به عقب مي‌رود از عقب هم به او تیراندازی می‌کنند دوباره می‌آید جلو برود که با ماشینش می‌رود توی یک سقاخانه و آنجا کشته می‌شود که من وقتی رفتم بالاي سر جنازه‌اش، ديدم سرش فقط به اندازه سه تا بند انگشت با پوست سر به بدنش وصل بود یعنی اینقدر به او تیر زده بودند. البته چون همه مردم محل، بحرينيان را می‌شناختند همه قاتلین را گرفتند که يكي از آن‌ها هم خواست به مردم تیر بزند كه تیرش کمانه می‌کند و به پای خودش می‌خورد همین جعفرزاده -که اهل قدرجون و از دوستان و خویشاوندان آقاي سید مهدی هاشمی برادرهادي هاشمي و داماد آیت الله منتظری، بود- اما بچه‌هایی که از کمیته آمده بودند می‌خواستند آقای حسین رضائی و ادیب که نماینده دفاع شهری بودند را بکشند و مي‌گفتند بحرينيان کشته شده است. گفتم اگر آنها را مي‌خواهيد بکشید اول باید من را بکشید. من جلوی آن دوتا ایستادم و گفتم من نمی گذارم بکشید اگر می خواهید دعوا کنید من اهل دعوا نیستم بالاخره مانع شدم که این دو تا را بکشند یعنی این دوتا لااقل اگر یک اشهد ان لا اله الا الله گفته باشند یا سبحان اللهی گفته باشند باید مدیون من باشند که من مانع شدم که آنجا کشته شوند و الا حتما آن‌ها را می‌کشتند چراكه آن بچه‌ها، جوان و عصبانی بودند چراكه رئیس کمیته آن‌ها کشته شده بود و آن موقعی که آدم عصبانی است ديگر عقل حاکم نیست همان عصبانیتش حاکم است. بالاخره آن جلسه به هم خورد و ما رفتیم؛ ولی با این حال فردا پس فردايش تایید کردیم دوباره دکتر باهنر آمد تو کمیته و بعد آن قاتلین هم ما گرفته بودیم ایشان به ما گفت قاتلین را تحویل بدهید گفتیم ما تحویل دفاع شهری نمی‌دهیم، می‌خواهید ما تحویل شهربانی می‌دهیم این شد كه دکتر باهنر الان امضایش هست که دستور دادند که این‌ها را تحویل شهربانی بدهید. ما تحویل شهربانی دادیم ولی همان شب شنیدیم براي آن‌ها تلويزيون و راديو برده‌اند و شب را آنجا بودند و صبح رفتند تو دفاع شهری و کسی هم از آن‌ها باز‌خواست نکرد.

 

به هر حال همان‌هایی که در دفاع شهری بودند رفتند آقای امید نجف‌آبادی معدوم را حاکم شرع اصفهان کردند و حسینی رامشه ای را رییس دادگاه انقلاب کردند. امید نجف‌آبادی شروع کرد به کشتن افراد، براي ده‌ها نفر حکم به اعدام داد و این‌ها را کشتند. مثلا یارو فرض بفرمایید که یک وقتی شهردار اصفهان بوده شهردار کاره‌ای نبوده که اعدامش کنند گفتم «برای چی اعدامش کردید مگر آدم کشته؟ فوقش یک تخلفي کرده است.» بعد هم حرف‌هایی زدند که این حرف‌ها خلاف صریح شرع است بالای دفتر جهاد شهری، که من به آقای مهدوی کنی گفتم به آقای دکتر بهشتی هم رفتم توی دیوان عالی کشور -که آن وقت ایشان رئیس دیوان عالی کشور بود- گفتم، گفتم آقا ما از شما آمده‌ایم سوالی بکنیم اینجا این آقا، بالاسر جهاد سازندگی نوشته «زمین مال کسی است که بیل در دست اوست. حاکم شرع ما امید نجف‌آبادی» این حکم حاکم شرعمان است که زمین مال کسی است که بیل دستش است. از شما آقای مهدوی کنی سوالی دارم که آيا فاطمه زهراعليها‌السلام بیل دستش بود که فدک دستش بود؟ خب جواب من را بدهید. به دکتر بهشتی هم گفتم به آیت الله خادمی هم گفتم كه آیت الله خادمی به من گفتند که من الان به امام می‌نویسم شما این نامه را برای امام ببرید. توي آن نامه آیت الله خادمی نوشتند: «امید نجف آبادی کافر است و نمی تواند حاکم شرع اصفهان باشد.» همین باعث شد که امید نجف‌آبادی را از سر کار برداشتند.از عبرتهای تاریخ نیم قرن گذشته ی اصفهان این بودکه در اصفهان دو نفر هستند كه وقتی نماینده اصفهان شدند مردم اتومبیل آن‌ها را تا اول جاده تهران سر دست بردند: یکی فداکار که رئیس حزب توده بود در 1324 به عنوان نماینده اصفهان بود که کارگرهای توده‌ای حزب توده، ماشینش را سر دوش بردند تا دروازه تهران که بیاید تهران، یکی هم آقای امید نجف‌آبادی بود به اسم امید ما امید ملت ما و... ایشان را از خیابان شاهپور که الان اسمش خيابان دکتر بهشتی است اتومبیلش را سر دست کردند و آوردنش اول جاده تهران. ایشان وقتی نماینده مجلس شد فشارهای مرحوم آیت الله قدوسی موجب شد این قاتلین را گرفتند آوردند تهران. این قاتلین آزاد بودند که این‌ها را گرفتند و آوردند که هفت‌نفر بودند و اسم آن‌ها همه‌اش در این کتاب (كتاب درد و درد) هست. حکم هايشان هم هست که این‌ها این کارها را کردند. آن‌ها می‌گفتند که حاکم شرع اصفهان که الان نماینده مجلس شورای اسلامی شده است به ما حکم کرده، امید هم آمد پیش مرحوم آقای گیلانی که حاکم شرع بود نوشت که «بله من به این ها دستور دادم که این‌ها را بکشند.» توي کوچه نه در دادگاه، حاج محمد جعفر کازرونی را در كوچه ترور کردند اسامي قاتلین هم همه در این کتاب (كتاب درد و درد) هست.

 

مثلا مي‌خواستند مهندس ملک‌پور -که کاری نکرده بود- را بكشند كه بعدها آقای هاشمی که رئیس جمهور بود در یکی از کشورهای خارجی، ملک‌پور را دیده بود که چه تشکیلاتی درست کرده شهری ساخته بود. در آنجا ملك‌پور گفته بود «من اول این‌ها را اصفهان ساختم شما من را می‌خواستید بکشید منتها داداش من را به عوض من کشتید.» بنده خدا از زندان آزادش می‌کنند با برادرش بوده كه یک آدم با موتورسیکلت می‌فرستند که ملك‌پور را بکش وقتی می آید تیر بزند اشتباهي به برادرش تير می‌زند که شکل هم بوده‌اند. یا مثلا آیت الله سید ضیاء‌الدین علامه كه کسی بود که روايات کافی و وافی را با هم جمع کرده بود و از شاگردان مبرّز درس آیت الله حکیم بود و يك آیت الله واقعی بود این را هم ترورش کردند برای این که با همان باند تبهکار که عرض کردم همراهی نمی کرد. کار خدا از یک کوچه دو متری و از دو متر فاصله، هفت تا تیر زده بودند ولي یک تير هم به سید ضیاء الدین علامه نخورده بود که من عصر رفتم دیدن ایشان، خانواده‌اش گفتند توي محراب نشسته است. تک و تنها توي محراب نشسته بود قرآن می‌خواند. رفتم گفتم آقا با این اتفاقی که برای شما افتاده چرا اینجا نشستید پاشید بروید. گفتند «نه اگر قرار بود من بمیرم خدا صبح من را کشته بود.» به هر صورت این ها کارهایی بود که این‌ها کردند و آقای مهدوی کنی سفت و سخت جلوی این‌ها ایستاده بودند و به امام هم می‌گفتند. ببینید اینجا نوشته(در كتاب درد و درد هست) که مرحوم آیت الله قدوسی، آیت الله مومن، آیت الله شرعی و...........به آن ها گفتند و مثلا آیت الله قدوسی به آنها نوشته است كه این کارها را انجام ندهید و به همین نحوی که دارم به شما دستور می‌دهم امروز خدمت امام بودم و امام به همین ترتیب تصویب کردند و دستور دادند. ولی اين‌ها باز هم نشنیدند.

 

اين‌ها طيف سيد مهدي هاشمي بودند. مثلا وقتی مرحوم آیت الله شمس‌آبادی را کشتند داخل پرونده آيت الله شمس‌آبادي در ساواک -که آن پرونده الان موجود است- نوشته است که گفتند شما ما را یک هفته دیگر آزاد کنید خادمی را هم بکشیم بعد بیایید ما را اعدام کنید. یعنی این ها با علم و فقاهت مخالف بودند و زیر بار فقاهت نمی‌رفتند. ببینید دستور فقیه هر چه هست باید اجرا کنند اما فقه هم مشخص است که چی هست. مثلا در سال 58 آقای هاشمی رفسنجانی به من گفت بیا استاندار کرمان بشو. گفتم من نمی‌توانم. گفت چرا؟ گفتم چون آنجا یک حاکم شرع گذاشتید که چندين زن را سنگسار كرده است. مگر چند تا زن زناکار آنجا پیدا می‌شود که سنگسارش بکنند؟! کدام چهار تا شاهد عادلی پیدا می‌شوند که شهادت بدهند چنین صحنه‌ای را دیده‌اند؟ بنابراین این، احتمالا تعليق به محال است یا برای ترس است نه براي اینکه واقعا شما بروی اجرا کنی. زمان حضرت علی‌عليه‌السلام کی این اتفاق افتاده؟ زمان پیغمبر‌صلي‌الله‌عليه‌وآله کی این اتفاق افتاده؟ پس اگر آقای مهدوی‌کنی این کارها را نکرده دال بر این است كه اين کتاب‌ها را خوانده و این روایات و احادیث را خوانده است. اگر آدم ملایمی بوده هر کسی پيش آقاي مهدوي می‌آمده، ايشان می‌گفته حرف او را هم بشنوید. البته ممکن است در کمیته هم یک کسی خطا کرده باشد نمی گویم این ها پسر امام جعفر صادق‌عليه‌السلام بودند و آن ها پسر شمر بن ذی الجوشن. نه اینطوري نيست. ولی در تصمیم و تصويب آیت الله مهدوی‌كني در هیچ موردی من ندیدم در تمام سال‌هایی که از 56 بگیرید تا حالا كه تقريبا چهل سال تمام گذشته است یا قبلش -که برادر من حاج آقا علاء الدین، ایشان را به خوبی می‌شناختند- ایشان هیچ حکم خلافی نداده است. اخیرا در روزنامه همشهری یک چیزی نوشته بود در مورد کسانی که قتل ها و غارت‌ها و کارهایی کرده‌اند که ببینید پیغمبر اسلام‌صلي‌الله‌عليه‌وآله وقتی که مکه را فتح کردند گفتند به خانه ابوسفیان هم تعرّض نشود. به بلال گفتند بالا برو اذان بگو و به همه اعلام کن کسی متعرّض کسی نشود حتی خانه هند جگرخوار -که جگر شهید واقعی تمام معنا حضرت حمزه سید الشهدا را در آورد و گاز گرفت و خورد- خانه این را هم گفتند امن است. کدام مذهبی را سراغ دارید؟ کدام دموکراتی را سراغ دارید که خودش فرمانده و همه‌کاره باشد كه همه مطیع امرش هستند جگر عمویش را خورده باشند و بعد بگوید ولش کن؟

 

* ارتباط شما با آیت الله مهدوی کنی‌رحمت‌الله بعد از کمیته و بعد از سالهای میانی انقلاب و سال‌هاي بعد از رحلت امام چطوری بود؟

 

وقتی ایشان وزیر کشور شدند من مرتب می رفتم ایشان را می‌دیدم و مشکلاتی كه در اصفهان که ما بودیم پیش می‌آمد را به ایشان می‌گفتم. یعنی به ایشان گزارش می‌دادم که اینطور شده و ایشان هم قبول می‌کردند یعنی بحث که می‌کردیم و بحث دقیق عقلی می‌کردیم محال بود که ایشان مخالفتی بکند. بلند می‌شد و اقدام مي‌كرد به هرقیمتی که بود. براي مدت زمان زيادي، آیت الله مهدوی کنی یکی از مظلومین این انقلاب بود چون یک چیزهایی به ایشان نسبت می‌دادند که به هیچ وجه من الوجوه به ایشان نمی‌چسبید. مثل طرفداری از سرمایه داری و فئودالیسم مثل یک کتاب كه بعد از انقلاب برای من و آیت الله خادمی درست کردند و گفتند: «ساواکی های خمینی‌نما را بشناسید و رفتارهای فئودالیست را بشناسید» این ها مرتب چاپ می‌شد و توي همان دفاع شهری هم چاپ می‌شد و می‌آمد بیرون. بنابراین آیت الله مهدوی‌کنی یکی از مظلومین این انقلاب بود ولی بعد که ایشان دانشگاه امام صادق‌عليه‌السلام را درست کرد جایی شد كه هر کس هر مشکلی داشت می‌آمد پیش ایشان، خود من شاید بیش از ده‌ها بار توي این دانشگاه آمدم خدمت ایشان و مشکلاتی که بوده را گفتم؛. بنابراین آيت‌الله مهدوي‌كني مرد پاک و صحیح‌العملي بود كه هیچی هم براي خودش نخواست و اگر چیزی هم داشته ارث پدر داشته است. خود مرحوم ملاعلی کنی که از بستگان ایشان بوده ببینید چه مرد فاضل ودانشمندی بوده است، این قصه را درمورد حاج ملا علي كني بگویم. یکی از شعرایی که شعرهای هجو و بیخود می‌گفته و خیلی هم چاپلوسی می‌کرده است مرحوم قاآنی بوده است. یکی از شاهزاده‌های قاجار می‌گوید که یک شب كه خیلی سرما بود قاآنی آمد در خانه ما را زد و گفت «من خیلی سردم هست و من را امشب راه بده.» من راهش دادم بعد گفت برو یک مقدار برای من شراب بیاور بخورم مي‌دانم كه در زیرزمین خانه‌ات شراب داری. من شراب‌ها را دادم بهش خورد و رختخواب انداختم و خوابید. اما قبل از اینکه بخوابد یک پاکت در آورد و گفت این را فردا صبح بدهید به حاج ملا علی کنی. گفتم حاج ملاعلی کنی با تو چه کار دارد؟ گفت تو کار نداشته باش این را بده حاج ملاعلی کنی. فردا صبح که در را باز کردم و رفتم براي قاآني ناشتایی ببرم دیدم قاآنی مرده است. رفتیم به هر کسبه‌ای که گفتیم قاآنی در خانه ما مرده، بیایید جنازه را تشییع کنید خاک کنید گفتند برو بندازش تو چاه،.ما برای این نمی‌آییم. یادم آمد که این نامه را نوشته برای حاج ملا علی کنی، رفتم مدرسه مروی -دم شمس‌العماره است- پیش حاج ملا علی کنی، رفتم آنجا، آقا سر درس بودند گفتم آقا این قاآنی دیشب خانه ما مرده یک نامه داده به من که بدهم به شما. گفت برو بندازش توی یک گوری، من نمی‌آيم ما هم کاری با او نداریم. نامه‌اش را هم باز نکرد. بقیه طلاب می‌گویند ببینید نامه‌اش چیه؟ آقا به اکراه نامه را باز می‌کند. تا باز میکند به طلبه‌ها می‌گوید که بلند شوید برویم. این همان نطفه و همان ژن است كه مي‌گويد بلند شوید برویم. می‌آید خانه همان شاهزاده قاجار و قاآنی را توي حوض خانه مي‌شورند و دفنش میکنند و بعد بر می‌گردند. بعد طلبه‌ها می‌گویند آقا این چی نوشته بود که شما يكدفعه بلند شدید؟ گفتند این فقط یک سطر شعر نوشته بود

شرمنده از آنیم که در دار مکافات             اندر خور عفو تو نکردیم گناهی

واقعا خداوند تبارک و تعالی بخشنده و مهربان است شما قرآن را ببینید خدا در مورد چه كساني می‌گوید من از آنها گذشتم و این ها را بخشیدم! یا خود پیغمبرصلي‌الله‌عليه‌وآله چه کسانی را بخشیدند! یا در زمان امام حسین‌عليه‌السلام محمد حنفیه آمد خدمت ايشان و یک خورده حرفهای خوبی هم به برادر بزرگتر خودش نزد. وقتی محمد حنفیه رفت اطرافیان به امام حسین‌عليه‌السلام گفتند چرا جوابش را ندادید این حرفها را زد؟ گفتند جوابش را می‌دهم بلند شويد تا برویم بلند شدند رفتند خانه محمد حنفیه، در را زدند امام حسين‌عليه‌السلام گفتند «من آمدم که تو هر کاری که داری هر چی می‌گویی هر کاری داری بگو تا من براي تو انجام بدهم. آن وقت عصبانی بودی هرکاری داری بگو من برايت انجام بدهم.» محمد حنفيه شرمنده شد. البته اين محمد حنفیه همان بود که روزی که حضرت می خواستند بروند طرف کربلا و کوفه آمد و گفت که نرو و حضرت فرمودند که خدا می‌خواهد که مرا کشته ببیند و من می‌روم. لذا آيت الله مهدوي كني از اين رفتارهاي ائمه‌عليهم‌السلام الگو گرفته بودند و شناخت خوب و صحيحي از دين داشتند و يك عالم حقيقي بودند.

 

* از حضرتعالي تشكر مي‌كنيم كه وقت خود را در اختيار گذاشتيد و اميدواريم خداوند متعال روح آيت الله مهدوي‌كني‌رحمت‌الله را غريق رحمت خود كرده و ما را ادامه‌دهنده راه آن بزرگوار قرار دهد.

 

نام:
ایمیل:
* نظر: