کد خبر: ۵۵۶
تاریخ انتشار: ۰۳ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۱:۲۸
گزیده ای از درس اخلاق حضرت آیت الله مهدوی؛

 

No-imageالحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و مولینا ابی القاسم محمد و علی آله معصومین و لاسیما علی بقیه الله حجه ابن الحسن المهدی عجل الله له الفرج.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم - « قد افلح من زکیها» « قد خاب من دسیها» (الشمس/ 9و10) ضمن عرض خیر مقدم به دانشجویان جدید که اولین جلسه درس اخلاق آنها است،‌به اختصار چند مطلب را به عنوان مقدمه عرض می کنم. مقدمه اول این است که اخلاق در ادیان الهی مخصوصا در اسلام یکی از اصول اساسی تربیت است و اخلاق خود دو شاخه دارد، یکی اخلاق نفسانی و عرفانی و دیگری اخلاق رفتاری و گفتاری، اصل اخلاق،‌ اخلاق نفسانی است که انسان باید در روح خودش، با توجه به غرایز و طبایعی که خداوند متعال عنایت کرده، مسایلی را اکتساب کند،‌ فضایلی را کسب کند،‌که آن فضایل اساس اخلاق اسلامی و الهی را تشکیل می دهد. خداوند به ما یک سری غرایز عنایت فرموده که با آن غرایز (طبایع) خصوصیاتی در نفس و روح ما، فطرتا نهاده است که این فطرت،‌اگر به سوی خیر و صلاح هدایت شود،‌آن فطرت ابتدایی شکوفا می شود،‌ و به صورت یک فضیلت اکتسابی در می آید.

برای مثال، انسان طبعا خداخواه است،‌ یعنی فطرتا خداجوست، ولی این فطرت را باید به وسیله علم و عمل بیدار و تقویت کرد،‌ آن وقت این فطرت طبیعی و ذاتی،‌ به یک ملکه نفسانی به عنوان اعتقاد دینی، اعتقاد الهی و اعتقاد عرفانی تبدیل می شود. اولی، اعتقاد نیست بلکه فقط احساسی است که در بعضی مواقع در انسان ظهور می کند، ولی دومی اعتقاد است که باید کسب کرد، اولی اکتسابی نیست، خداداده است و همه انسان ها بلکه به تعبیر قرآن، همه موجودات عالم دارا هستند، قرآن می فرماید: « ... و ان من شیء الا یسبح بحمده » (الاسراء /44) یعنی هر کدام تسبیحی تکوینی دارند و در پیشگاه خدا خاضع هستند ولی خودشان هم نمی دانند، اما آن چه که مهم است خداخواهی در این مرتبه است، و این نمی شود مگر از طریق معرفه النفس ، که در این رابطه حضرت علی (ع) فرموده اند: « من عرف نفسه فقد عرفه ربه» و باز فرموده اند: «أتحسب انک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر» یعنی تو گمان می کنی که چیز کوچکی هستی در حالی که عالم اکبر در تو نهفته است، باید در این باره پیگیری کرد، هم از نظر علم و هم از نظر عمل. باید برای شناسایی این نفس ریاضت علمی و ریاضت عملی کشید.

بعد از مرحله خودآگاهی و عرفان نفس، نوبت به خداآگاهی و معرفه الله می رسد. انسان نسبت به خدا، از آن مرحله فطری، به مرحله آگاهی می رسد. یعنی مرحله اعتقاد. اعتقاد به دنبال خود آثاری دارد اعتقاد بدون اثر نمی شود ، این اعتقاد انسان را به مرحله مسؤولیت می رساند، یعنی انسان می بیند که خودش موجود بزرگی است، در برابر خدایی بزرگ و خالقی بس عظیم و در عالمی بزرگ، در میان موجودات دیگر از انسان و غیر انسان زندگی می کند. آیا در این میانه ما مسؤولیتی نداریم؟

بعد از توجه به آن دو مقدمه، حالا نوبت به مسؤولیت می رسد، یعنی احساس مسؤولیت ، که این را علمای عرفان و اخلاق تعبیر به «یقظه» کرده اند، یعنی بیداری، حالا این بیداری، یعنی تنبه و مسؤولیت، این خیلی مهم است، اگر انسان احساس مسؤولیت نکند، هرچه به او از اخلاق، تکلیف، انسانیت، حقوق بشر و قیامت بگویند چیزی نمی فهمد. ولی اگر این احساس آمد، نوبت به توبه می رسد. و این است که ما در مسایل دینی و اخلاقی، باید این مراحل را یک به یک طی کنیم.

آن کسی که آخرت را بخواهد، خواستن آخرت، غیر از این است که انسان آرزوی آن را داشته باشد، خیلی ها آرزو دارند که هم در دنیا خوشبخت باشند و هم در آخرت وارد بهشت شوند، ولی این آرزوی خامی است، آرزو غیر از خواستن است، اول خواستن است، بعد سعی کردن برای آنچه که می خواهی. (سعی لها سعیها)، برای آخرت سعی بکند سهیی مناسب با آن خواستن، نفرموده «سعی لها» بلکه « سعی لها سعیها» گفته شده، یعنی سعیی متناسب با آخرت بکند. خیلی ها در دنیا تلاش می کنند، کوشش فراوان می کنند، اما سعی متناسب با آخرت نیست. سعی متناسب با آخرت، دو نکته لازم دارد: یکی علم به این که انسان چگونه تلاشی که متناسب با آخرت است بکند . دوم ریاضت است. بالاخره سعی کردن برای آخرت ، غیر از این است که فقط دستمان را دراز کنیم و دعا کنیم خدایا بده.

شما برادران باید احساس مسوولیت و وظیفه و تکلیف خودسازی را در خود بوجود آورید، و تقویت کنید خداوند یازده قسم یاد کرده آنجا که می فرماید: « و نفس و ماسویها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیها» ( الشمس/ 7تا 9) کسانی پیروز و سعادتمند خواهند بود که خود را بسازند و نفس خودشان را باور کنند. تزکیه یعنی بارور کردن.

بشر بن حارث که یکی از عرفا است می گوید: در راهم که می رفتم جوانی را دیدم که با شدت و ناراحتی و ریاضت روبرو است، شکل و قیافه اش نشان می دهد که اهل ریاضت است و اهل خور و خواب نیست، جلو رفتم و گفتم از کجا می آیی؟ جواب داد: از نزد او اشاره کرد به آیه شریفه « ... انا لله و انا الیه راجعون» (البقره/156) سپس گفتم به کجا می روی؟ پاسخ داد به سوی خدا می وم. باز پرسیدم: راه نجات چیست؟ گفت : باید زاهد باشی و رغبت خود را از دنیا کم کنی ، باز سوال کردم چگونه می شود به خدا رسید؟ جواب داد : با مراقبت و دقت در حال خود. به عنوان مثال کسی که می خواهد از کوهی صعود کند، و یا در زمین و بیابانب پر از خار راه برود، در آن جا به او می گویند که مراقب خودت باش. مواظب باش که از کوه پرت نشوی و یا خارها به پایت فرو نرود. مراقب یعنی حرکت کردن و راه پیمودن، منتهی در عین حال مواظب راه و مشکلات و خطرهای آن بودن.

سپس بشر از جوان خواست که او را سفارشی بکند،‌جوان خطاب به او گفت : یعنی آیا واقعا از من می خواهی که تو را توصیه ای بکنم؟! چرا که بعضی ها با تظاهر به تقدس درخواست موعظه و رهنمود می کنند، در حالی که واقعا چنین چیزی نمی خواهند.

بشر پاسخ داد: بله، واقعا توصیه ای می خواهم، پس آن جوان شوریده حال چنین گفت: از این مردم فرار کن.البته منظورش از این حرف این نبوده که گوشه گیری و انزوا اختیار کند. بلکه مقصود این است که دلش را به سوی خدا رها کند. قرآن کریم نیز می گوید « ففرو الی الله... » ( الذاریات/50) یعنی دلتان را از این مردم ببرید و به سوی خدا متوجه شوید، سپس اضافه می کند، از مردم فرار کن و با خدا معامله کن، هر کاری می کنی برای خدا باشد. به خاطر مردم و خوشامد آنها معامله نکند بلکه معامله ای کن که خدا راضی باشد.

معنای معرفت الله این نیست که فقط به خدا معتقد باشیم. بلکه عنوان معرفت الله یعنی ادراک و پذیرش الوهیت و عبودیت الهی و این که خدا رب العالمین است، و بر همه چیز آگاه است و ما هر چه داریم از او و در تحت قدرت او است، این اعتقاد غیر از اعتقاد به اصل خالقیت الله است و لذا به ذهن بعضی ها نیاید که اعتقاد به خدا مقدم بر همه چیز است و انسان اگر اعتقاد به خدا داشته باشد بعد به دنبال مسایل دیگر حرکت کند، خیر خیلی ها هستند که خدا را قبول دارند و حتی بت پرست ها که در قرآن کریم می فرماید: « و لئن سألتهم من خلق السموات و الارض... لیقولن الله... » ( العنکبوت/61) اگر از همین بت پرست ها هم بپرسیم که خالق آسمان ها و زمین کیست؟ می گویند: الله. و این بحث کلامی است که در جای خودش باید بحث شود که آیا توحید مقدم است یا اعتقاد به خدایان متعدد، ولی از قرآن این طور استفاده می شودو اگر با تاریخ ادیان هم درست برخورد شود دلالت بر این می کند که همه بت پرستان و انسان پرست ها و آنهایی که مظاهری به عنوان بت پرست در عالم فرض می کرده اند، همه این ها اعتقادی به خدای واحد دارند و این ها مظاهر و اسباب و وسایلی برای خودشان در زندگی فرض می کنند و الله برای همه مورد قبول است، این پذیرش کافی نیست. آن چیزی که مهم است معرفت خدا است با این صفات و اسمایی که ادیان الهی آورده اند که انسان اعتقاد داشته باشند به چنین خدایی، نه این که فقط خدا خالق است و کاری به عالم ندارد و دیگران هستند که عالم را می گردانند. و لذا ما اول « معرفت النفس» را می گوییم که از این نفس وسیع انسانی با این همه استعداد به معرفه الله برسیم، که انسان به این کوچکی که جامع بین این همه عوالم است به خدایی که جامع بین همه عالم وجود و مطلق است، برسیم. این بحثی مفصل است از لحاظ فلسفی و کلامی که من نمی خواهم عرض کنم، چون بحث ما بحث کلام و بحث فلسفه نیست، بحث ما جنبه عرفانی دارد، به هر حال اگر ما خود را شناختیم از این طریق به سوی خداشناسی می رویم که « من عرف نفسه فقد عرف ربه»

پس از معرفت الله ، مرحله توبه الی الله است که این توبه و بازگشت هم به سوی خویش و هم به سوی خدا است، بازگشت به سوی خویش است به خاطر این که ما فطرتا خداجو هستیم که قرآن می فرماید : «فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم... » (الروم/30) دین قیم پابرجا آن دینی است که مبتنی بر فطرت موجودات باشد، یک چیز تحمیلی نباشد و لذا قرآن می فرماید دین الهی، دین فطری است. خداخواهی و خداجویی یک امر فطری است « ولکن اکثر الناس لایعلمون» (اعراف/187) می فرماید در عین حال که این توجه الی الله و وابستگی به الله فطری است اکثر الناس نمی دانند، یعنی چه نمی دانند؟ یعنی توجهی به این فطرتشان ندارند پیدا شدن این حالت همان بازگشت به خویش است و باز می بینید در قرآن کریم می فرماید « نسوالله فانساهم انفسهم» ( الحشر/ 19) چون خدا را فراموش کردند، خودشان را فراموش کردند. انسان وقتی خدا را فراموش کرده است چون خود ما و ماهیت ما و حقیقت ما حقیقتی است الهی، جنبه ملکوتی داریم، روح ما و نفس ما موجودی است ملکوتی و فقط ما ماده نیستیم، یک جهشی از ماده کردیم و بالاتر از ماده هستیم، بنابراین آن جنبه ماورایی که در ماست، آن جنبه الهی ماست و باید به آن توجه کنیم، فقط یک حیوان یا یک جماد نیستیم مثل یک درخت. حالا آیا جماات هم تنهایک جمادند آن هم یک بحث دیگر است. تعبیر قرآن این است آنها هم تسبیح خداوند می کنند ولی تسبیح ما با آنها باید تفاوت داشته باشد، یعنی باید با آگاهی باشد. فطرت انسان الهی است ولی طبیعتش مادی است. . بالاخره من و شما مال این عالم هستیم، از همین خاک آفریده شدیم، قهرا کششی به سوی خاک خواهیم داشت، لذا آدم می خواهد روی خاک بنشیند. می گویند چون انسان از خاک است خاک را هم دوست دارد. این که می بینی شما دلتان می خواهد زمین و باغ داشته باشید خانه زیادیی داشته باشید چون خاکی هستید دنبال خاک می گردید. عرض می شود که چند هزار متر زمین داشته باشید، چند هکتار فلان، این به خاطر طبیعت انسان است که به دنبال خاک می گردد و پولهایش را در خاک دفن می کند. به هر حال خاکی است، البته خاکی به معنای صحیحش نه. اگر به معنای صحیحش بود که خوب بود اما خاکی که نتیجه آن وابستگی به خاک می شود تعبیر قرآن این است« ... اخلد الی الارض و اتبع هواء...» (الاعراف/176) انسان خلود به زمین پیدا می کند، یعنی همین طور سقوط می کند به سمت زمین و می خواهد در زمین فرو برود و نتیجه وابستگی به زمین تبعیت از هوای نفس است، انسان هواپرست می شود این طبیعت انسان است. این طبیعت انسان را می کشد، هیچ کس هم نمی تواند خودش را خالی از این طبیعت ببیند حتی انبیاء (ع) . و لذا می بینیم معروف است پیغمبر اکرم (ص) به روایت شیعه و سنی فرمودند که «‌انی لیغان علی فلبی و انی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مره» که می فرماید من قلبم تاریک می شود یعنی همین آدم توی این عالم هست اگر پرواز نکند و وسیله پرواز و رهایی را برای خود راهم نکند قهرا قلبش تاریک می شود. و بعد می فرماید من هفتاد بار در روز استغفار می کنم. این پیغمبر خداست، من و شما که هیچ. پس بنابراین طبیعت انسان، انسان را به غفلت وادار می کند غفلن هم معنایش این است که انسان وابستگی پیدا می کند به دنیا. باز اینها مفهومش این نیست که آدم اولش گناه می کند. نه همین که انسان غفلت پیدا می کند یک گناه است برای آنها که اهلش هستند.پیغمبر که استغفار می کند، نه برای این که مثلا غیبت کرده یا مال مردم را خورده همین که از این نشئه معنوی،‌آنی عدم توجه پیدا می شود و بازگشت به این طرف بشود، همین نوعی گناه است برای آنها که اهلش باشند. بالاخره عاشق دلش نمی خواهد از معشوقش جدا شود اگر عاشقی در حضور معشوق باشد این عاشق نیست. مجنونی پیدا شود و در حضور لیلی باشد ولی قلبش در حضور لیلی خودش نباشد،‌این خودش گناه است، بعد بگوید من عاشقم. اگر بداند که این عاشق الان قلبش جای دیگر فکر می کند می گوید تو مجنون نیستی آن که مجنون است هیچ آنی غفلت پیدا نمی کند. بنابراین می فرماید: « انی لیغان علی قلبی» هر عاشقی هر آنی که غفلت پیدا کند لیغان علی قلبی می شود این استغفارها برای همین است که انسان از این غفلت ها بیرون بیاید. ما در شرع می بینیم وسیله هایی برای دفع غفلت هست. نمازهای پنج گانه برای همین است وقتی ما مشغول کار و زندگی می شویم کمی غفلت پیدا می کنیم، لذا اذان گفته می شود تا از این غفلت رهایی یابیم. اذان باید بلند گفته شود. این که بعضی ها می گویند اذان نگویید مزاحم ما می شود، این خلاف سنت است. بنابراین اذان برای این است که غفلت برداشته شود اگر شما سرکلاس درس هم باشید، اذان که گفتند باید بروید به سوی نماز . و بنابراین در هر چند ساعتی یک اذان گفته می شود، نماز برای رفع غفلت است بالاتر از این، گفته اند شما هر جا در هر حال هستید ذکر خفی داشته باشید ذکر خفی معنایش این نیست که حتما به زبان نیاورید. در مراحل اول ذکر به زبان گفته می شود اما نه این که آدم بنشیند تسبیح دستش بگیرد و بگوید استغفرالله و تظاهر به ذکر بکند ولی آهسته بر زبانش چند ذکری که سر و صدا ندارد مثل «لا اله الا الله» و «استغفرالله ربی و اتوب الیه» و « لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» . این ذکرها را همین طور مخفیانه برای خود داشته باشید که حالت غفلت پیدا نشود. انسان اگر متذکر باشد، کمتر گناه می کند. حرف بد نمی زند خیال بد نمی کند، قهرا قلبش تاریک نمی شود. پس این وسیله ها را فراهم کرده اند برای خاطر این که انسان حالت غفلت پیدا نکند و همیشه به ذکر خدا مشغول هستند. « الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا...» ( آل عمران/191). اگر شب هم از خواب بیدار شدیدی یک غلتی زدید یک ذکری بگویید از این طرف به آن طرف که خوابیده اید یک استغفاری، لا اله الا اللهی بگوید. البته ناله نکنید. این ها همه موثر است که شما در حالت خوابتان هم به یاد خدا باشید و «علی جنوبهم» که در قرآن آمده همین است. در همه حال به یاد خدا باشید و خدا را فراموش نکنید. بعد از نماز صبح، اساتید اخلاق گفته اند که 100 مرتبه « لا اله الا الله» با حضور قلب بگویید. معبودی جز خدا نیست، خالقی جز خدا نیست. پیامبر اکر (ص) فرمود: « ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان: اتباع الهوی و طول الامل» پیغمبر فرمودند از دو چیز بیش از هر چیز دیگر می ترسم. یکی «اتباع الهوی» پیروی از هوای نفس و یکی هم « طول الامل» آرزوهای طولانی. استاد ما شوخی می کرد مثال می زد: می گفت آفتابه را که توی حوض می کنید توی آن هوا است، یک قل قلی می کند ولی وقتی پر می شود آرام می شود. آدمهایی که توخالی اند نفسشان پر از هواست هی قل قل می کنند، ادعا می کنند ما چنین هستیم. چند کلمه ضرب زید یاد گرفته، می گویند حکما با ما فقها چه می گویند؟! بالاخره آدم هرچه ملاتر شود و بیشتر بداند می فهمد تازه کمتر فهمیده بقول آن عارف «خدایا این نفهمی من را بیشتر کن اما نفهمی که بدانم نفهمم، نه نفهمی که نمی دانم.» آن که نداند و بداند که نداند، آن خوب است. (آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابد الدهر بماند) خیلی ها هستند نمی دانند، ولی ادعا می کنند، خلاصه هوای نفس برای علما علما که عرض می کنم مقصود معممین نیستند یعنی کسانی که دنبال علم و دانش هستند خلی زیاد هست، آدم چهار تا کلمه یاد می گیرد خیلی باد می کند،‌این مال توخالی بودن است بنابراین بترسید از این اتباع هوی و بعد هم آرزوهای طولانی مانند این که رییس بشوید،‌ مقام پیدا کنید، رئیس جمهور بشوید،‌ مقام پیدا کنید، رییس جمهور بشوید یا پول فراوان پیدا کنید، این حرف ها را در دلتان نیاورید، تفویض امرتان را الی الله کنید. در اول شرح امثله که ما می خواندیم نمی دانم که در کتاب های شما هست یا نیست در اول کتاب شرح امثله که طلبه ها می خواندند این حدیث بود که قال رسول الله (ص): «اول العلم معرفت الجبار و آخر العلم تفویض الامر الیه» خدا بشناسید، خدای جبار را، چرا جبار گفته؟ این جا به معنای قهار نیست بلکه یعنی جبران کننده، شما خدا را در نظر بگیرید، مبدایی که همه مشکلات را جبران می کند، همه نقایص را، همه کمبودها را اگر به چنین خدایی اعتقاد داشته باشید، خدا مشکلاتتان را جبران می کند، ناراحت نباشید دانشجویان، همه چیز را خدا درست می کند به خدا تکیه کنید بعد هم امر خودتان را به الله تفویض کنید، آماده باشید برای هر چیز که خدا می خواهد ممکن است خدا بخواهد که رییس یا کارمند معمولی با معلم شوید، ولی شما امر خود را تفویض الی الله کنید، خدایا من در اختیار تو هستم، من زحمت می کشم، کوشش هم می کنم، دیگر در اختیار خدا، هر چه خدا خواست، اگر این طور باشد، دیگر اعصابتان ناراحت نخواهد شد که مثلا چرا من وکیل نشدم، وزیر نشدم و همکلاسی ام به فلان جا رسید. شما خودتان را آماده کنید برای آنچه امام (ره) فرمودند، ایشان فرمودند که ما مامور به تکلیفیم، مامور به نتیجه نیستیم. یعنی آن چیزی که گفته اند، باید انجام بدهیم، دیگر نتیجه اش چه می شود، این به ما ربطی ندارد، بقیه اش با خداست، شما خود را برای انجام وظیفه آماده کنید. البته ایتن هایی که من گفتم، گفتنش آسان است، اما در مقام عمل، ریاضت می خواهد، ولی سعی کنیم همان طور که خدا می خواهد باشیم و دنبال همان برویم، آن وقت دعواها و تنازعات از بین می رود، و یک زندگانی با صفا و صمیمیت و انسانی پیدا می شود. امیدوارم خداوند به همه ما و شما توفیق دهد که یک چنین راهی را بپیمائیم.

منازل سلوک و مقامات سالکان

در بعضی از کتب اخلاق و سیر و سلوک منازلی را برای سالک الی الله ذکر کرده اند. عرفا دو تعبیر در این مسیر و نقاط حرکت دارند: اولی منازل است و دیگری مقامات و حالات. کتاب هایی را علما به عنوان منازل و مدارج نوشته اند مانند: «منازل السائرین» و «مدارج السالکین». صد منزل است، که انسان به تدریج باید طی کند تا به مقامات از تزکیه و تحلیه و تجلیه برسد بعضی از منازل ترتیبی است یعنی یکی پس از دیگری است و بعضی هایش دارای ترتیب عقلی است نه ترتیب زمانی چنان که در کتاب نقطه های آغاز در اخلاق عملی آورده ام: این منازل برای تفکیک کردن نقطه هایی است که انسان به هر حال در مسیر خودسازی طی می کند. که این منازل را مَقام یا مُقام می گویند. «مُقام» گفته شده بدین جهت که انسان پیاده می شود و توشه ای برمی دارد و آماده سفر می شود اگر مُقام ها یا توقفگاه ها(؟) نباشد انسان از سفر باز می ماند و خسته می شود. «مَقام» نیز گفته شده بدین جهت که اینجا یک درجه است و نقطه آغازی است که انسان وارد این مکان می شود و از این جا به منزلی دیگر حرکت می کند. حالات افراد نیز در این منازل مختلف است. کسی که در مسیر «توبه» قرار دارد این منزلی است برای صعود به مقامات بالاتر که اگر این «توبه» برای انسان رخ ندهد، نمی تواند به مقامات بالاتر صعود نماید. منتهی بعضی از منازل ممکن است در یک زمان واقع شود و بعضی ها مترتب است و بعضی مقدم بر دیگریاست و پایه و زیر بنا برای مرحله بعدی است. بعضی ها ترتیبش ، ترتیب عقلی است. معنای ترتیب عقلی و رتبی این است که اگر یک چیزی را اول ذکر می کنند، معنایش این است که اهمیتش بیشتر است نه این که زمانش پیشتر است، زیرا در سخن نیز مطالبی را که انسان گاهی می خواهد بیان بکند با هم وجود خارجی پیدا می کنند ولی آن چیزی که اول ذکر می کند که اهمیت بیشتری دارد. بنابراین معنای منازل این نیست که باید صد سال به طول انجامدتا این منازل طی شود. مثلا حساب می کند صد تا منزل است و هر منزلی حداقل یک سال می خواهد، لذا ما که به صد سال نمی رسیم پس از همان اول ترکش می کنیم. خیر این منازل مراحلی است که ممکن است ده یا بیست کار را باید با هم انجام بدهیم، ولی بعضی بر بعضی دیگر تقدم رتبی و شرفی دارند. قبل از ذکر این مراحل، در رابطه با انسان و استعداد های او مقدمه ای عرض می کنیم. انسان موجودی دو بعدی است، ا جهت فطرت الهی . آسمانی دار و از جهت دیگر موجودی ناسوتی و زمینی و طبیعتی حیوانی دارد. از جهتی می تواند خیلی پرواز کند و به مقامات عالیه برسد و از جهتی دیگر گاهی اوقات از حیوانات هم بدتر می شود، که قرآن می فرماید: « اولئک کالانعام بل هم اضل » ( الاعراف/179) این انسان است با آن همه بزرگواری و از این طرف با این همه پستی که در سوره تین اشاره شده است، می فرماید: « والتین و الزیتون و طور سینین- و هذا البلد الامین- لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین»‌( التین/1 تا5).

در این سوره خداوند انسان را دو بعدی ذکر کرده است. با چهار قَسمی که اول سوره است . دو قسم اول مادی است یعنی قسم به « تین و انجیر» اگر به همان معنای ظاهری باشد. دو قسم بعدی ، دو چیز معنوی ات که خداوند از آنها یاد می کند. یعنی «طور سینین» است که خداوند با موسی (ع) صحبت کرده است: « انی انار بک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی» (طه/12). و قسم معنوی دیگر « هذا البلد الامین» است که مکه می باشد. بعد خداوند هر دو بعد انسان را در آیاتبعدی متذکر شده است. انسانی که متعلق به عرش است ، به فرش سقوط کرده و از ملکوت به ناسوت و ماده پایین افتاده است اما خداوند در آیه بعدی یک استثنایی زده است « الا الذین امنوا و عملوا الصالحات...» (التین/6) اگر انسان در این زمین بماند و هیچ پروازی نکند، مادی خواهد ماند. انسان به این زمین آمده که دوباره به سوی ملکوت پرواز کندیعنی از سیر نزولی به سیر صعودی برسد، و این ممکن نمی شود مگر با بال « ایمان» و « عمل صالح» که نتیجه اش «... فلهم اجر غیر ممنون» ( التین/6) می باشد. خداوند یک اجری به آنها می دهد، تنوین در کلمه اجر تنوین تعظیم است، یعنی «‌اجر عظیم». دلیل این که «اجر» به معنای اجر عظیم است به خاطر دنباله آیه است که «غیر ممنوني ذکر شده است اگر اجر کمی داشته باشدکه دیگر منتی ندارد. قرآن می فرماید: ما به این ها اجر می دهیم و منتی بر آنها نیز نمی گذاریم. در عین حالی که خداوند می تواند منت بگذارد زیرا اجر خداوند یک فضلی است از سوی او. ما هر چه کار خوب هم انجام بدهیم باز از نعمت های الهی است. کسی چیزی از خودش ندارد. لذا نمی توانیم در پیشگاه خداوند ادعا کنیم که ما این اعمال صالح را انجام داده ایم لذا به ما مزد بده ، ما از خدا طلبی نداریم. قرآن می فرماید: « ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء...» (الجمعه/4) با اینکه فضل ما است و ما می توانیم منت بگذاریم به خاطر چیزهایی که به شما داده ایم ولی به جای آن به شما اجر می دهیم. خلاصه سوره «تین» این توجه را به ما می دهد، که اگر «موجود احسن» هستیم پس چرا ما را این جا آورده اند. منظور از « موجود احسن» یعنی دارای استعدا احسن نه احسن بالفعل، یعنی صلاحیت بیشتری نسبت به دیگر موجودات جهت تکامل دارید. لذا ملائکه مثل انسان ها نیستند ، بلکه در یک درجه هستند، نه بالا می روند و نه پایین می آیند. انسان دارای این استعداد است که به فرموده قرآن می تواند به «... قاب قوسین أو ادنی » ( النجم/9) برسد. جایی که جبرئیل به پیامبر(ص) گفت : «تور و من حریف تونیم». لذا اگر با بال ایمان و عمل صالح حرکت کند، این احساس مسؤولیت را در خود خواهد دید که در این دنیا برای چه آمده است و اگر این احساس را نداشته باشد مانند حیوانات فقط مشغول چریدن می شود. البته باید گفت که گوشت بعضی حیوانات نیز مورد استفاده است ولی انسان بعد از مردنش به هیچ دردی نمی خورد. ممکن است گوشت حیوان جزء بدن انسان های برتر شود و بالاخره در یک سیر تکاملی قرار بگیرد ،‌ولی انسان را که در خاک قرار می دهند بوی تعفنش از سایر حیوانات نیز بیشتر است. حالا آیا واقعا می خواهیم مثل حیوانات باشیم و گاهی باری بکشیم و بالاخره زندگیمان تمام شود. خیلی حیف است که انسان، زندگی با این اهمیت و این امکانات با ارزش را به خوابیدن و خوردن بفروشد.

یک نکته در رابطه با « عملوا الصالحات» عرض می کنم و آن اینکه در سوره « العصر» اول سوره خداوند به عصر یاد می کند. «عصري به نظر بنده یکی از معانیش «زمان» است و منشا کمال است. هر موجود زمانی در حال تدریج است. زمان مقدار حرکت است منظور مقدار حرکت هر موجود متحرکی می باشدو عصر هر موجودی از زمانی است که به دنیا می آید و بعد از دنیا می رود. مانند پیغمبر (ص) یا امام زمان یا عصر اسلام یا عصر اتم و از این قبیل چیزها لذا قرآن قسم یاد می کند به این عصر که همه انسان ها در خسرانند. زیرا در حرکتند و حرکت لازمه اش این است که هر جزء از بین رفت دیگر باز نمی گردد. هر کاری که انجام دهید دیگر باز نمی گردد و معنی حرکت همین است لذا قرآن می فرماید : «و العصر ان الانسان لفی خسر...» (العصر/1و2) همه انسان ها در خسرند. خسر به معنای ضرر نیست، مثلا اگر کسی فرشی را 100 تومان بخرد و فردا قیمت آن به 90 تومان کاهش پیدا کند، ضرر کرده است ولی باز آن فرش را دارد اما خسران این است که تمام سرمایه از بین برود. قرآن می فرماید: سرمایه انسان که عمرش می باشد از بین می رود ، فخر رازی می گوید : «دیدم در روز گرمای تابستان یخ فروشی داد می زد ای مردم رحم کنید به کسی که اصل سرمایه اش دارد آب می شود» وی می گوید کلام یخ فروش مرا متوجه معنای خسران کرد و فهمیدم که خسران یعنی آب شدن سرمایه و از بین رفتن آن و انسان نیز هر لحظه و دقیقه ای در حال آب شدن است و سرمایه اش که عمرش است در حال در حال از بین رفتن است که قابل جبران نیز نمی باشد. مثلا اگر دیروز مطالعه نکردید نمی توانید بگویید امروز به جای دیروز مطالعه می کنم . هر روزی و هر آنی برای خودش یک وظیفه ای و تکلیفی دارد لذا گفته می شود آن روز را برای آن روز بدانید روز قبل تمام شد و دیگر قابل جبران نیست این است که انسان در خسر است مگر « الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر » (العصر/3) مگر این که انسان اهل ایمان و عمل صالح باشد. قرآن می فرماید«عملوا الصالحات» جمع است و نمی فرماید «عملوا صالحا» یعنی اگر انسان تمام صالحات را انجام دهد در خسران یست. چون الف و لام بر سر جمع آمده ، افاده عموم می کند. که در اصول گفته می شود جمع محلی به «ال» افاده عموم می کند. وقتی گفته می شود «العلما» یعنی همه علما، « الطلاب» یعنی همه دانشجویاندلالت برعموم استغراقی دارد. قرآن می فرماید تنها کسانی در خسر نیستند که همه عمرشان به عمل صالحات بگذرد حتی خوابشان، غذا خوردنشان، نگاه کردنشان، صحبت کردنشان و تمام اعمالشان جزء صالحات باشد انسان عارف عمل غیر صالح و حتی عمل مباح ندارد. انسان مومن هر کاری انجام می دهد باید کار خوب باشد چون اگر یک کار مباح انجام دهد، به همان اندازه عمر خود را تلف کرده است. «و انذرهم یوم الحسرت اذ قضی الامر...» ( مریم 39) آن روز حسرت که کار از کار گذشته است، می بینیم عده ای از ما جلوتر رفته اند زیرا مراقب کراهایشان بوده اند هرچند ما با ایشان در دنیا ظاهرا در یک ردیف بوده ایم. در دنیا باید از عمرمان استفاده لازم را ببریم. و وقت گذرانی نکنیم. امام سجاد (ع) می فرمایند « او رایتنی الف مجالس البطالین» خدایا شاید مرا در مجلس بطالین دیدی و اکنون از در خانه ات بیرون کرده ای. مجالس بطالین مجالسی است که در آن وقت گذرانی می کنند. بعد از این مجالس انسان اگر بخواهد نماز بخواند یا عبادت کند حال ندارد. لذتی از نماز و عبادتش نمی برد زیرا دیگر حضور قلب در نماز ندارد. لذا باید از جوانی و عمرتان بهره برداری کنید، الان می توانید فکر کنید ، فکر شما جوان است. سرعت انتقال حافظه دارید. از این موقعیت استفاده کنید ، باسواد شوید درس بخوانید، خودتان را پاک نگه دارید و با تقوی باشید. ممکن است چیزهایی در ذهنتان خوب نیاید ولی این به نفع شما می باشد.

عرض کردم عرفا و علمای علم اخلاق برای «سیر الی الله» منازل و مراحلی را طی می کنند که از دیدگاه ایشان ترتیب این منازل نیز متفاوت است و هر کدام ترتیب های خاصی را ذکر کرده اند که به حسب ترتیب بعد از «یقظه» و «معرفت الله» اولین مرحله «توبه» است.

توبه حتما توبه از گناه به معنای رسمیش نیست. توبه یعنی بازگشت به سوی خدا، توبه از غفلت، توبه از عدم توجه ال الله، توبه یعنی از این که زمانی از عمرمان گذشت و استفاده نکردیم، گناهی نکردیم ولی بهره ای هم نبردیم که فرمودند:« من ساوی یوماه فهو مغبون» هر کسی دور روزش مساوی باشد وی مغبون است. زیرا یک ضرر و خسرانی به وییارد شده است همین که انسان توجهی به خدا نداشته باشد و دچار غفلت شود و عالم را محضر خدا نبیند،باید از این حالت توبه کند چرا که عالم محضر خداست ، خدا همه جا حاضر است و نزد هر کس هست. «هو معکم اینما کنتم»(الحدید /4) لذا باید متوجه شود که از این نوع زندگی برگردد، زندگی که در آن غبن و غفلت باشد و تکامل نباشد. همین مقدار عمل صالحی که انجام ندادید همین مقدار عمرتان را تلف کرده اید. و به تعبیر قرآن مصداق « ان اانسان لفی خسر» ( العصر /2) می شوید. بنابراین توبه از این حالات نیز هست. مرحله دوم «زهد» را ذکر کرده اند معنای «زهد» یعنی عدم وابستگی به مادیات. معنایش این نیست که انسان چیزی نداشته باشد، بلکه وابستگی به چیزی نداشته باشد، گاهی انسان چیزی ندارد و وابسته است مثل بسیاری از انسانها هستند که چیزی ندارند ولی تمام سراپای وجودشان وابسته به مادیات است یعنی هر چیزی که می خواهند مادی است وقتی انسان نزدشان می نشیند اینها از غم بی آلتی افسرده اند نه این که نمی خواهند، اگر دستشان برسد از دیگران هم بیشتر غارت می کنند. منتهی حالا که دستشان نرسیده به حسب ظاهر زاهد و مقدس شده اند. این فایده ای ندارد. بنابراین روایت زهد در یکی از آیات کریمه روایت شده است: «... لکیلا تأسوا علی مافاتکم و لاتفرحوا بما اتاکم...» (الحدید/23) همین دو جمله است که غصه نخورید و عزا نگیرید به آن چیزی که از دستتان رفت بنابراین عبادت و کارهای خوب را کنار بگذاریم، و خوشحال نیز نشوید به آن چیزی که به شما داده شده است. معنای خوشحال بودن در این جا به این معنا نیست که وقتی خداوند به شما نعمتی داد شاکر نشوید بلکه مراد آیه دل بسته شدن انسان به آن چیزی که خداوند داده ایت که این وابستگی را موجب شود. « فَرَح» به معنای وابستگی است مه این که انسان راضی می شودبه آنچه خدا به او داده اسن بلکه هر نعمتی را که خدا داده یک سبب گشایشی و سروری برای انسان است. به هر حال «زهد» یعنی عدم وابستگی به عالم ماده و دنیا، در عین حالی که ممکن است اموال زیادی هم داشته باشید. حضرت سلیمان (ع) که یکی از انبیاء بزرگ خداوند است خدا درباره او می فرماید : او یکی از انبیاء صالح و بندگان مخلص ماست. در حالی که خداوند آن همه وسایل مادی در اختیارش گذاشته دعا می کند :«رب اغفرلی و هب لی مُلکا لاینبغی لاحد من بعدی» (ص/35) خدایا ملکی به من عطا کن که بعد از من هیچ کس نداشته باشد. خداوند می فر ماید:« فسخرنا له الریح» (ص/36) باد را در اختیار او گذاشتیم، تمام حیوانات در خدمت او بوده و منطق الطیر می دانسته ولی هیچ علاقه ای به دنیا نداشته است. این سلیمان (ع) است که همه چیز داشته است. از آن طرف هم حضرت علی (ع) است، آن هم یک جور زهد است بالاخره هر دو زهد است ، او ندارد زاهد است او هو دارد زاهد است. مهم این است که انسان روح زهد را در خودش ایجاد کند و این نمی وشد مگر با ریاضت، گذشت و فداکاری. با صحبت و شعار هم نمی شود. از گذشت و فداکاری کم باید شروع کرده تا به بزرگ برسیم. مرحله سوم «تجرید» است یعنی دل را انسان از ماسوی الله خالی بکند، علاوه بر این که نباید به مادیات علاقه داشته باشد،‌آن چه را که غیر خداست نیز توجه نداشته باشد. البته باز این جا اشتباه نشود که بعضی ها خواسته باشند مقدسی در آورند و بگویند ما می خواهیم خودمان را از ماسوی الله خالی بکینم،‌دیگر نه پدری، نه مادری نه به استادی، نه به درس خواندنی نه به کاری توجه داشته باشند و بگویند، می خواهیم خودمان را تجرید بکنیم. بعد به صومعه ای بروند مانند مانند تارکان دنیا همه چیز را ترک بکنند. معنای تجرید این نیست، حتی رها کردن زن و بچه و یا زیر پا گذاشتن حقوق دیگران برای کنار گذاشتن ماسوی الله، معنای تجرید نیست. مهم این است که انسان توی مردم باشدولی با مردم نباشد. «کن فی الناس و لا تکن معهم» انسان میان مردم باید باشدو فعالیت و کار بکند، ولی دل را وابسته به جامعه نکند که هر چیزی را که جامعه می خواهد و بپسندد انجام بدهد، باید ببیند وظیفه اش چه چیزی است. این مرحله از آیه شریفه «ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه...» (الاحزاب/4) برداشت شده است. یعنی خداوند برای هیچ کسی دو تا دل خلق نکرده است. انسان یک دل دارد یا یک دل را باید به دلدار حقیقی باید داد یا این که دل را به دیگری وابسته کرد. دو تا دل نداریمکه یکی را به ماسوی الله وابسته کنیم و دیگری را به خدا. یک دل است یا انسان خدا را دوست دارد یا غیر خدارا. اگر غیر خدا را به خاطر خدا دوست داشته باشیم آن هم دوست داشتن خداست. شما ممکن است یک مومنی را دوست داشته باشید مثل پدرتان یا برادرتان، یا درس خواندن را دوست دارید یا استادتان یا اولیاء و انبیاء خدا را هم دوست داریداین ها هم حب الله هست، مخالفت با حب الله ندارد. آن حبی که در معارضه با حب خدا باشد، آن چیزی است که در یک دل جمع نمی شود. البته بعضی مسایل مربوط به نفس انسان است «بل الانسان علی نفسه بصیرت و لو القی معاذیره» (القیمه 14و15)این که انسان کاری را برای خدا یا دنیا انجام می دهد خودش بهتر می داند انسان بر نفسش بصیر است و اگر هزاران توجیه برای کارهای خودش هم درست کند ولی در باطن می داند آیا برای خدا یا غیر خداست.

مرحله چهارم: فرموده اند احتراز از بدعت ها است. در مسیر خودسازی خیلی اوقات مراحل صوفی گری و درویش مآبی پیدا می شود. مثلا وقتی به جوانها از این صحبت ها گفته می شود می گویند که شما چه کسی را معرفی می کند تا مرشد ما باشد. دنبال مرشد می گردند و خیلی از این مرشدها دکان باز کرده اند. اگر دیدید که عده ای خودشان را به مردم معرفی می کنند و از خودشان کشف و کرامت ذکر می کنند که ما چنین و چنان کردیم و ی ا ما امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را در خواب یا بیداری دیدیم این ها غالبا دروغ است. البته من نمی توانم بگویم همه اش دروغ است و بالاخره گفته شده است:

آن که را اسرار حق آموختند                                                         مهر کردند و دهانش دوختند

شما دیدید که امام (ره) با آن همه مراحل ریاضتی که در مدت جوانی و عمرش داشته،‌هیچ گاه در سخنرانی هایش ادعا نکرده که من با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ملاقات داشتم یا با آن حضرت در ارتباط دارم یا حضرت را در خواب دیدم. دین خدا را که با خواب درست نمی کنندد امام زمان را هم با خواب درست نمی کنند. اگر قرار باشد امام زمان با یک خواب بیاید،‌با یک خواب هم می رود. اگر قرار باشد دینمان را با خواب درست کنند،‌ بعضی ها دکان درست می کنند و بعد هم می گویند که امام زمان فرموده اند تو فرمانده لشکر فلان جا هستی یا تو نایب من هستی. می بینیم بزرگانی مانند بحر العلوم که حضور حضرت نیز مشرف شده اند باز ذکر نمی کنند. از ایشان سوال شده این روایت که هر کس ادعای رویت بکند تکذیبش کنید چگونه است؟ می فرماید بله روایت هست که تکذیبش بکنید و از این طرف هم به خواص اصحابش اشاره می کند که چه کنم که حضرت در مسجد سهله مرا در آغوش گرفتند و چنین فرمود. این راهم نه این که در جلسه درس بگوید بلکه به خواص فرمود و بعدا در زبان ها شایع شد. از رطفی هم می بینیم که ایشان می فرمایند بله روایت هست که تکذیب کیند زیرا اگر این نباشد برای بعضی ها دکان می شود که حضرت را ملاقات کردیم، حالا یک چیزی در بیابان دیده فکر کرده حضرت بوده است. لذا دینمان را نباید با تخیلات درست کنیم که عده ای بگویند اینها اعتقاداتشان همین است. در حالی که اعتقادات ما اعتقاداتی محکم و با دلیل و برهان و با حساب و کتاب است و مبتنی برتخیلات نیست. با این حال من نمی خواهم منکر خواب صادق و رویای صادقانه بشوم. مومنین خواب های صدق دارند و ممکن است خیلی چیزها را ببینند و خواب هم به جای خود درست است. ولی من می خواهم این به عنوان مدرک درست نیستکه شما با خواب بخواهید دین را درست کنید. یا دیگران به خاطر تعبیر خواب شما دنبال شما راه بیفتند یا بعضی ها هم ادعایی کنند. به هر حال به خصوص اگر دیدی کسی مردم را به خودش دعوت می کند دنبال این آدم ها نروید. چون اهل خدا این چینین نیستند که کسی را به خودشان دعوت کنند، تواضعشان بیشتر از این ها است شما امام را الگوی خودتان قرار دهید که ما مریدش بودیم ایشان همیشه می گفتند من کاری نکردم. هیچ وقت نمی گفتند من انقلاب کردم ، من مردم را نجات دادم شما اگر تمام سخنرانی های اما من اوله الی آخره که بیست و چند جلد کتاب است بنگرید هیچ وقت این ادعا ها را نکردند.و زود هم دنبال این و آن راه نیفتید که این آقا مرشد است از این کارها بعد از انقلاب و به خصوص بعد از جنگ شد که مرشدهای فراوان پیدا شدند و در لباس های مختلف از معممم و غیر معمم که مردم را گوا زدند. وزارت اطلاعات خیلی ها را جمع کرده و حتی عده ای را که فاسد بودند و ادعای مرشدی می کردند، وقتی دستگیر شدند اقرار به فسادهای اخلاقیشان کردند مثلا با زن های مردم چگونه بودند و به نام این که مرشدند زن های مردم با آنها محرم بوده اند و غیره. و این نعوذ بالله من سوء العاقبت ایت که یک وقت آدم برای مرید جمع کردن به این مراحل بیفتد و برای این نوع کارها یک عده ای از بندگان خدا را گمراه کند. به هر حال دنبال کسانی بروید که ادعایی ندارند و راه را خود ائمه باز کرده اندکه چه وظایفی باید انجام بدهیماز قبیل ترک محرمات، انجام واجبات و انجام مستحبات در حد توان. الان هم شما یک تکلیف فوق العاده ای داریددر دوران دانشجویی تان به عنوان درس خواندن وظیفه شما است. دانشگاه نیامده اید برای مقدس شدن. چون درس خواندن زحمت دارد ولی مقدسی راحت است مقدسی تنها و درس خواندن تنها به درد نمی خورد. این که بعضی ها ملا بشوند ولی نه دینی ، نه ایمانی و نه معنویتی دارند به درد خدا و اسلام نمی خورد. آن ها هم که درس نمی خوانند و فقط مقدس هستند فقط برای خودشان خوب است ولی به درد اسلام و نظام جمهوری اسلامی ایران نمی خورند. نظام اسلامی هم طلبه باسواد و هم دانشجوی باسواد می خواهد. نمی گوییم روش ما در دانشگاه کاملا خوب بوده است و هیچ عیبی ندارد من هیچگاه چنین ادعایی نکرده ام و به قول معروف گل بی عیب خداست. عیب هم هست و باید عیب ها را رفع کرد. الان ما به شدت نیاز به علم داریم. احتیاج داریم که حتی دانشجو به خارج بفرستیم . بسیاری از رشته های علوم است در ایران نیست. دنیا در حال پیشرفت و حرکت است. ما هم باید برویم و یاد بگیریم. . مگر ما زمانی سردمدار علم نبودیم. مگر ما مسلمان ها علم را به دنیا صادر نکردیم آیا ما مسلمان ها و ایرانی ها عوض شدیم یا هوش نداریم خیر این طوری نیست. انشاءالله که احتراز پیدا کنیداز بدعت ها و راههایی که اسلام و اهل بیت علیهم السلام نیاورده اند و تنها آن چه فرموده اند عمل کنیم. «ما اتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا...» (الحشر/7)

نام:
ایمیل:
* نظر: