کد خبر: ۵۵۴
تاریخ انتشار: ۰۳ اسفند ۱۳۹۲ - ۰۹:۲۴
»

 

959185اصغر افتخاري

اگرچه پروژه اسلام‌هراسي بيشتر با راهبرد ديگرپنداري غرب ضد جهان اسلام شناسانده مي‌شود که واقعيتي انکارناپذير است، اين پرسش که چرا غرب در تبليغ اين ديدگاه، علي‌رغم سستي مباني عقلي آن، از توفيق نسبي برخوردار است، پرسش مهمي است که از منظر راهبردي پرداختن به آن براي بازيگران مسلمان اهميت دارد. اين مقاله با استفاده از الگوي «برچسب» (که در چارچوب نظرية تصويرسازي تعريف مي‌شود) تلاش مي‌كند به اين سؤال پاسخ دهد. نتيجة پژوهش حکايت از آن دارد که اسلام‌هراسي داراي دو چهرة متفاوت اما مکمل هم است؛ اول، چهرة بيروني (سلبي) و دوم چهرة دروني (ايجابي). عامل توفيق نسبي اسلام‌هراسي سلبي، پديدار شدن گونة ايجابي آن در گسترة جهان اسلام است که زمينه و مؤيدات لازم را به عاملان اسلام‌هراسي سلبي براي مستندسازي دعاوي‌ خويش ضداسلام و جهان اسلام ارائه كرده است. به عبارت ديگر، دليل توفيق نسبي پروژه اسلام‌هراسي سلبي، تکوين اسلام‌هراسي ايجابي است.

 

  

«بدون ترديد در خلال سي سال گذشته دين به نقش‌آفريني سياسي بسيار مهمي... [نايل آمده است] ... روند حوادث خلال سه دهة گذشته به‌گونه‌اي بوده است که مي‌توان ادعا نمود که قرن بيستم با احياي حرکت‌هاي ديني پايان يافت» (سيمبر و قرباني، 1389: 201).

بررسي اجمالي جايگاه «دين» در مناسبات بين‌المللي حکايت از آن دارد که «اسلام» به‌طور خاص در عرصة بين‌المللي مطرح بوده است و نمي‌توان دوره يا مقطعي را سراغ گرفت که دغدغه‌هاي ديني توسط انديشه‌گران يا بازيگران مسلمان به نوعي در روابط منطقه‌اي و يا بين‌المللي مطرح نبوده باشد؛ براي مثال، آموزه‌هاي اسلامي با حرکت‌هاي استعمارستيزانة دهة 50، مقاومت دهة 60 و 70 (در حوزة فلسطين اشغالي)، نظم‌سازي نوين دهة 80 و سرانجام، طرح ايدة حکومت جهاني در سدة بيست و يکم، در ارتباط بوده و به وضوح مي‌توان «دعاوي اسلامي» را به عنوان معارضي در برابر زياده‌خواهي‌هاي قدرت‌هاي مسلط يا همچون رقيبي براي گفتمان هژمونيک‌گرايي ليبرال ـ دموکراسي مشاهده كرد (سيمبر و قرباني، 1389: 98ـ102). نتيجة اين رقابت‌ها و تقابل‌ها، تکوين انگيزه‌هاي «اسلام‌ستيزانه» نزد بازيگران رقيب و تلاش هدفمند آن‌ها براي تضعيف و خارج كردن «اسلام» از معادلات قدرت در گسترة بين‌المللي است که در قالب اشکال گوناگوني از «راهبردها» تجلي يافته است. «اسلام‌هراسي» را مي‌توان راهبردي مؤثر در اين چشم‌انداز ارزيابي كرد که امروزه به مانعي فراگير و جدي در مقابل راهبرد «دعوت اسلامي» تبديل شده است.

نوشتار حاضر در مقام طرح و تحليل آن اصول، مباني و اهداف اسلام‌هراسي نيست؛ زيرا بسيار پيرامون آن‌ها تحقيق و نوشته شده است بلکه، طرح اين پرسش است که دليل توفيق نسبي پروژه اسلام‌هراسي در جهان معاصر چيست؟ به‌عبارت ديگر، پژوهشگر از «چرايي توفيق» راهبرد اسلام‌هراسي غرب سؤال مي‌كند. مقاله با تحليل الگوي «برچسب» (که در بخش نظري به‌صورت مستقل تبيين شده) و کاربست آن در موضوع «اسلام‌هراسي»، اين فرضيه را عرضه مي‌كند که توفيق پروژه اسلام‌هراسي غرب در گرو تکوين و ظهور «اسلام‌هراسي ايجابي» در جهان اسلام است. مبناي تأييد اين فرضيه، تمييز بين دو گونه از «اسلام‌هراسي» (ايجابي‌ـ سلبي) است. در حالي ‌که اسلام‌هراسي سلبي ريشه در تاريخ تحولات مناسبات جهان اسلام با غرب و رويارويي اين دو دارد، اسلام‌هراسي ايجابي از ناحية داخلي و تحت‌تأثير (غيرمستقيم) سياست‌هاي غربي تکوين يافته است. نتايج پژوهش بيانگر آن است که اسلام‌هراسي سلبي به دليل مواجه شدن با مقاومت افکار عمومي (اعم از نخبگان و مردم) ـ به‌دليل توليد وجهه‌اي مظلوم و تحت ستم از جهان اسلام در مقابل هجوم غرب‌ـ ناکام مانده است؛ لذا «اسلام‌هراسي ايجابي» در تأييد آن پديدار مي‌شود که تا به امروز صورت غالب اسلام‌هراسي را شکل مي‌دهد. براي تبيين اين ديدگاه، نخست مباني مفهومي و چارچوب نظري و در نهايت، تحليل نويسنده ارائه مي‌شود.

 

1. مباني مفهومي

از آنجا که تلقي‌ها از اسلام‌هراسي متعدد و واژگان مختلفي براي اين پديده ارائه شده، لازم است نخست، مرزهاي مفهومي اين واژه مشخص گردد.


1-1. تبارشناسي

اگرچه مصاديق اسلام‌هراسي ريشه در تاريخ تحولات سياسي‌ ـ اجتماعي جامعة جهاني دارد، به‌طور مشخص در دهة 90 اصطلاح «اسلام‌هراسي» (Islamophobia) وارد ادبيات غربي شده است و از آن پس، شاهد سير تحول اين اصطلاح و پديد آمدن تعابير مختلف آن هستيم. مؤسسه «رانيمد تراست» در انگلستان در مجموع چند برداشت اصلي از اين اصطلاح را شناسايي و معرفي كرده است که عبارت‌اند از (صالحي، 1389: 15ـ16).

1. اسلام‌هراسي دلالت بر شکل‌گيري يک بلوک قدرت اسلامي دارد که ويژگي بارز آن «ايستايي» (عدم تحول) و تغييرگريز است.

2. اسلام‌هراسي دلالت بر ماهيت مستقل و منحصربه‌فرد تمدن اسلامي دلالت دارد؛ تمدني که خود را از ديگران متمايز كرده است و حاضر به پذيرش تأثيري از آن‌ها نيست.

3. اسلام‌هراسي دلالت به تصويري خاص نزد تمدن غربي از تمدن اسلامي دارد که مطابق آن مسلمانان را «بيگانه» (و خطرناک) براي غرب ارزيابي مي‌كند.

4. اسلام‌هراسي بيانگر وجود پاره‌اي از ويژگي‌هاي منفي در حوزة اسلامي است؛ از جمله، خشونت‌ورزي، ستيزه‌گري، تروريسم و ... .

5. اسلام‌هراسي معرف وجود انگيزه‌ها و اهداف سياسي نزد جريان‌هاي اسلامي در ساحت‌هاي عمل و نظر است.

6. اسلام‌هراسي دلالت بر طرح ديدگاه‌هاي انتقادي راديکال مسلمانان نسبت به تمدن جديد غربي دارد.

7. اسلام‌هراسي توجيه‌گر سياست‌هاي تبعيض‌آميز غرب ضدمسلمانان است.

 

چنان‌که ملاحظه مي‌شود، تنوع تلقي‌ها تا آنجاست که مي‌توان آن‌ها را در دو گروه متفاوت «بدبين» (آن‌ها که اسلام‌هراسي را ناظر بر ماهيت اسلامي مي‌دانند) و خوشبين (آن‌ها که آن را وسيله‌اي براي نظام سياسي ليبرال يراي ضربه‌ زدن به جهان اسلام ارزيابي مي‌كنند)، دسته‌بندي كرد. در نوشتار حاضر اسلام‌هراسي به مثابه پديده‌اي ترکيبي‌ـ که بتواند جامع ديدگاه‌هاي مختلف پيش‌گفته باشدـ مدنظر است و مي‌توان آن را چنين تعريف كرد:

«اسلام‌هراسي عبارت از نوعي تصور ذهني نسبت به اسلام است، به‌گونه‌اي که مخاطب در مقابل طرح، استقرار و يا توسعة نظام اسلامي در حوزه‌اي خاص (اعم از فروملي، ملي يا فراملي) واکنش منفي (اعم از نظري يا عملي) از خود بروز دهد».

 

اين تعريف بر چند ملاحظه مفهومي ـ محوري استوار است:

 

 

 

1. تصور ذهني

مبناي اسلام‌هراسي را «تصاوير» (images) شکل مي‌دهند. با عنايت به نظرية «تصويرسازي» که معتقد است تصاوير مبناي تصميم‌گيري قرار مي‌گيرند و واقعيت‌ها در چارچوب تصاوير معنا و مفهوم مي‌يابند، مي‌توان چنين اظهار داشت که مبناي «اسلام‌هراسي» را «تصاوير» ساخته و پرداخته‌شده در فضاي تعاملي «جهان اسلام ـ غرب» شکل مي‌دهد.

 

2. نظام اسلامي

منظور از نظام، مجموعه‌اي مرکب از آموزه‌ها و راهبردهاست؛ بدين معنا که «نظام‌ها» داراي بُعدنظري (تئوري) و بعد عملي (سازمان و حکومت) هستند. با اين تفسير مشخص مي‌شود که اسلام‌هراسي مي‌تواند متوجه نظريه‌هاي اسلامي و يا نهادهاي اسلام ـ و يا هر دو ـ باشد.

 

3. سطح و قلمرو

حوزة اثرگذاري اسلام‌هراسي عام است و مي‌تواند معطوف به مسائل داخلي کشورهاي اسلامي گردد (براي مثال، از اجراي احکام اسلامي درون يک کشور خاص اظهار ناراحتي كند)، و يا اينکه در سطح ملي (استقرار نظام اسلامي در کشور يا کشورهايي مشخص) و فراملي (براي مثال، توسعة هنجارهاي اسلامي در مناسبات منطقه‌اي و فرا‌منطقه‌اي)، واکنش منفي توليد كند. به‌عبارت ديگر، «اسلام‌هراسي» پديده‌اي است که در صورت حاکميت، محدود به مرزهاي جغرافيايي و حقوقي نخواهد بود1.

 

4. واکنش منفي

«اسلام‌هراسي» يک تصوير ذهني صرف نيست بلکه داراي تبعات و نتايج عيني است که مي‌توان آن را در دو سطح شناسايي كرد؛ سطح نظري که واکنش‌هاي علمي، تبليغاتي و فرهنگي را شامل مي‌شود و سطح عملي که اقدامات نظامي يا تخريبي را در بر مي‌گيرد. مهم آن است كه اسلام‌هراسي در فضاي ذهني شکل مي‌گيرد ولي نبايد آن را به اين فضا محدود دانست.

 

2ـ1. مرزهاي مفهومي

تعريف ارائه شده، اسلام‌هراسي را از ساير پديده‌هاي مشابه متمايز مي‌كند و از اين طريق، به پژوهشگران امکان شناخت هرچه بهتر موضوع، و به کارگزاران امکان مديريت مؤثرتر آن را مي‌دهد. در ادامة مرزهاي مفهومي «اسلام‌هراسي» با ساير مفاهيم مشابه ارائه مي‌شود.

 

1ـ2ـ 1. اسلام سياسي

اصطلاح «اسلام سياسي» (political Islam) متناسب با گفتمان «سکولار» (secular) شکل گرفته است. اين مفروض که دين از سياست جداست، منجر مي‌شود تا برخي «اسلام» را يک مقولة «ديني» ذاتاً «غيرسياسي» بدانند. بنابراين، در مواجهه با جريان‌هاي اسلامي‌اي که در حوزة سياست فعال هستند، آن را امري «خارج از عرف دين» ارزيابي كنند و با اطلاق «اسلام سياسي» در واقع، تلاش دارند تا آن را به نوعي از جريان اصلي اسلام متمايز سازند. عمدة نويسندگان غربي از اين منظر «اسلام سياسي» را مي‌نگرنند و براي همين، آن را تهديدي براي گفتمان سکولار ليبرال ـ دموکراسي ارزيابي مي‌كنند (Huntington, 1993).

با اين‌حال، در پي غلبة تفکر سکولاريستي و ليبراليستي در کشورهاي اسلامي، اين واژه توسط برخي از نويسندگان مسلمان نيز به كار مي‌رود. کساني که گرچه مسلمان هستند، اعتقاد آن‌ها به ليبراليسم، آن‌ها را به تفکيک «اسلام» از «اسلام سياسي» رهنمون شده است (طيبي، 1389). اين در حالي است که ديدگاه مقابل قائل به حضور ذاتي سياست در جهان‌بيني اسلامي است و اصطلاح «اسلام سياسي» را از حيث معنا مخدوش و از حيث مصداق، غيرواقعي مي‌داند؛ زيرا «اسلام» به عنوان يک جهان‌بيني واحد و مستقل ذاتاً سياست هم دارد2.

 

2-2-1. اسلام‌گرايي

واژه «اسلام‌گرا» (Islamist) براي آن دسته از افراد يا جريان‌هاي اسلامي به کار گرفته مي‌شود که بر اين اعتقادند که بايد «هويت اسلامي» را در مرکز و کانون تحليل قرار داد و بر اساس آن، تمامي مؤلفه‌هاي حيات (فردي‌ـ جمعي) را فهم و عملياتي كرد (سعيد، 1379؛ السيد 1383: 7ـ 10؛ متقي، 1387: 209ـ 216). آنچه اسلام‌گرايان را برجسته سازد، اعتقاد بنيادين آن‌ها به «مرجعيت گزاره‌هاي ديني» است. با اين‌حال، بايد توجه داشت که «اسلام‌گرايي» ضرورتاً «اسلام سياسي» را در پي نخواهد داشت؛ زيرا «اسلام‌گرايي» داراي مدلولي روشي (methodological) است (يعني محوريت هويت اسلامي در تحليل)، حال آنکه «اسلام سياسي» ملاحظه‌اي محتوايي است (يعني پس از مراجعه به هويت ديني، نوعي نتيجة خاص حاصل آمده است). بر اين اساس، «اسلام سياسي» زيرمجموعة اسلام‌گرايي مي‌تواند قرار گيرد.

 

3ـ2ـ.1. بنياد‌گرايي

معناي واژة «بنياد‌گرايي» (fundamentalism) متأثر از رقابت‌هاي ايدئولوژيک پروتستان‌هاي انجيلي و کاتوليک‌ها در دهة 20 است. در اين زمان شاهد طرح ايدة رجوع به اصول اوليه دين مسيحيت، آن هم بي‌توجه به مقتضيات زماني و مکاني هستيم که نوعي تصلب را تداعي مي‌كرد (Said, 1987; Miller, 1993). متعاقب آن «بنياد‌گرايي اسلامي» طراحي شد که هرگونه حرکت اسلامي را که با مظاهر جهان مدرن مخالف باشد و بازگشت به ميراث اوليه راـ آن هم بدون هيچ‌گونه تغيير و تحولي در آن‌ـ تجويز مي‌كند، شامل مي‌شود. بنيادگرايي با اين معنا، تصويري منفي از اسلام عرضه مي‌دارد که بيشتر با «جمود» و «تصلب» همراه مي‌شود (دکمجيان، 1377: 19ـ 29).

 

4ـ2ـ1. اصول‌گرايي

اصول‌گرايي را بايد از واژه‌هايي دانست که به نادرست، همتا و معادل «بنياد‌گرايي» قرار داده شده است (الموصللي، 2004؛ قرضاوي، 1381)؛ اين در حالي است که به تعبير «غنوشي»، رجعت به «اصول» امري مقبول نزد همة مسلمانان است و نبايد آن را با «تحجر» و «تصلب» مندرج در بنيادگرايي يکسان پنداشت (غنوشي، 1377: 40 ـ 45).

بدين ترتيب، «اصول‌گرايي» دلالت بر ضرورت مراجعه به اصول اوليه (نص و سيره) دارد و اينکه نمي‌توان بدون توجه به اين مباني، مسائل را تحليل و احکام آن‌ها را به‌دست آورد. اين تلقي ضرورتي با «تصلب» ندارد و مي‌تواند کاملاً «به‌روز» و «کارآمد» باشد. لذا اصول‌گرايي منطبق با «بنيادگرايي» نيست و مي‌توان بنيادگرايي را نوعي اصول‌گرايي (البته به شکل ناقص و غيرکارآمد) ارزيابي كرد.

با اين تفسير مشخص مي‌شود که «بنياد‌گرايي» بيشتر با راديکالسيم منطبق است و «اصول‌گرايي» را شامل نمي‌شود. اين تحليل با آنچه نويسندگاني همانند «سعيد» اظهار داشته‌اند، متفاوت است؛ زيرا نزد ايشان بنيادگرايي پديده‌اي عام و تهديدي جدي به شمار مي‌آيد (و از آن به راديکاليسم تعبير مي‌شود) که تمامي گروه‌هاي راديکال موضوع آن هستند (Said, 1987). اين رويکرد در جامعة غربي، اگرچه هواداران بيشتري يافته است، از دقت نظري و اعتبار علمي لازم برخوردار نيست و لازم است به منظور فهم هرچه بهتر «اصول‌گرايي»، مرزهاي آن از «بنيادگرايي» برجسته گردد.

 

2. چارچوب نظري: الگوي برچسب يک‌سويه و دوسويه

تعريف اسلام‌هراسي به عنوان راهبردي متعلق به حوزة «تصويرسازي»، اين سؤال مهم را مطرح مي‌سازد که تصاوير توليدشده در چه زماني مي‌توانند مؤثر و اثرگذار حاضر شوند؟ در پاسخ به اين سؤال نظريه‌هاي مختلفي ارائه شده است که در مجموع، مي‌توان مبناي تمام آن‌ها را الگوي «برچسب» دانست. مطابق اين الگو اگر تصوير توليد شده بتواند فاصله خود را با «موضوع» کم كند و به آن متصل شود، از بيشترين ميزان اثرگذاري برخوردار خواهد بود؛ برعکس هرچه اين فاصله بيشتر شود، کارآمدي آن كاهش خواهد يافت (نصر، 1380: 403ـ 420). در ادامه، اين ديدگاه معرفي مي‌شود و از ره‌گذر نقد بومي آن، ديدگاهي جامع‌تر به دست مي‌آيد که توان بيشتري در خصوص تحليل وضعيت اسلام‌هراسي در جهان معاصر دارد.

 

1ـ2. الگوي برچسب يک‌سويه

با تأمل در نظريه‌هاي موجود در خصوص «تصويرسازي» مشخص مي‌شود که عمدة تحليلگران، کارآمدي تصاوير توليدي را مديون قوت «برنامة عامل» مي‌دانند. منظور از «برنامة عامل»، مجموعة امکاناتي است که بازيگر اصلي در مواجهه با بازيگر هدف به کار مي‌گيرد تا بتواند تصوير مورد نظر خود را از «بازيگر هدف» توليد كند. اين امکانات مادي، معنوي و مديريتي است و توان تبليغاتي، سرمايه، استخدام فناوري، و حتي دستکاري در شرايط زمينه‌اي را شامل مي‌شود (نصر، 1380: 491ـ 502).

بر اين اساس (ر ک. به نمودار شمارة 1) توفيق «تصاوير» در وضعيتي تضمين مي‌شود که «بازيگر عامل» بتواند دوگانگي «تصويرـ هدف» را مديريت كند و تصوير را به «برچسبي» بر «واقعيت» بيرون تبديل سازد.

 

چنان‌که ملاحظه مي‌شود، در اين حالت بازيگر اصلي «عامل» (A) است و کارآمدي تصاوير به ميزان قوت برنامة او براي تبديل كردن آن به «برچسب» براي «کشور هدف» (B) منوط است.

 

2ـ2. الگوي برچسب دو سويه

اگرچه ارزش کاربردي «برنامة عامل» در توليد برچسب‌ها انکارناپذير است؛ بررسي انتقادي تجارب موجود حکايت از آن دارد که اين نظريه ناقص، و اثرگذاري «برنامة عامل» محدود است. براي تبيين اين ملاحظه جديدـ که از آن به نظرية «برچسب دوسويه» تعبير (در اين مقاله) شده است‌ـ مي‌توان چنين اظهار داشت که تبديل «تصاوير» به «برچسب» نيازمند دو شرط اصلي است که نظرية برچسب يک‌سويه، فقط به يک شرط آن توجه كرده است:

شرط 1. «اقدام عامل» که در قالب «برنامة عامل» به آن اشاره رفت.

شرط 2. «اقدام هدف» که از آن به برنامة «پشتيبان عامل» ياد مي‌توان تعبير كرد.

«برنامة پشتيبان» در واقع بيان مي‌كند که «تصاوير» توليدشده، قابليت التصاق به «بازيگر هدف» را دارند يا خير. به‌عبارت ديگر، مجموع تلاش‌هاي عامل براي موجه جلوه دادن تصوير توليدشده، در نهايت مي‌تواند با يک مانع جدي روبه‌رو شود که «سرماية اجتماعي» بازيگر هدف است. اين سرمايه مانع از آن مي‌شود تا تصوير (هرچند هم قوي باشد) بر بازيگر هدف منطبق گردد (نمودار شمارة 2).

نظرية برچسب دو سويه، در تأمين شرط دوم، بازيگر هدف را وادار به ايفاي نقشي مي‌كند که نتيجة آن ـ به‌‌رغم شکل ظاهري آن که در تعارض با بازيگر عامل تعريف و اجرا شده ـ توليد يک برنامة پشتيبان به نفع «عامل» است. اين برنامه از يک سو «سرماية اجتماعي» بازيگر هدف را تضعيف مي‌كند و از سوي ديگر، مؤيدات لازم را براي دعاوي بازيگر عامل ارائه مي‌كند (نمودار شمارة 2).

  

 

3. گونه‌هاي راهبردي اسلام‌هراسي

با استناد به الگوي تحليلي ارائه شده (نظرية برچسب)، مي‌توان مجموع سياست‌هاي اتخاذ شده در راستاي تعريف و تقويت پديدة اسلام‌هراسي را به دوگونة اصلي زير تقسيم كرد:


1ـ3. اسلام‌هراسي سلبي

اين‌گونه از اسلام‌هراسي توسط بازيگر عامل و از ناحية بيروني توليد مي‌شود و هدف اصلي آن را «تشويه واقعيت اسلام» شکل مي‌دهد که در قالب سياست‌هاي زير پي‌گيري مي‌شود:

 

سياست 1. بزرگ‌نمايي

در اين سياست بازيگر عامل آن دسته از موضوعاتي را که بين گفتمان جامعة مخاطب و اصول گفتماني اسلامي «غيرمشترک» است، شناسايي و سپس، با استفاده از ابزارهاي تبليغاتي آن‌ها را با هدف توليد حساسيت منفي برجسته‌سازي مي‌كند؛ براي مثال، تلاش‌هاي صورت‌ گرفته در خصوص «قصاص» و يا «اعدام» از اين جمله است3.

با عنايت به کارآمدي اين روش، مشاهده مي‌شود موضوعاتي که در دستور کار اين سياست قرار دارند، روزبه‌روز افزوده مي‌شود و مسائلي چون رويکرد اسلام به حقوق بشر، حقوق زنان، پوشش، مردم‌سالاري، و ... به‌صورت متناوب طرح و در گستره‌اي وسيع به‌صورتي انتقادي و غيرواقعي توزيع مي‌شوند تا بدين وسيله اصالت، کارآمدي و قابليت‌هاي اسلام، نفي و ايدئولوژي‌اي بسته شناسانده شود (بنارد، 1384).

 

سياست 2. تحريف

تلاش براي تحريف اصول گفتمان اسلامي و تبيين آن‌ها در قالب نظريه‌ها و يا الگوهاي عملي‌اي که مورد تنفر جامعة مخاطب است، محور اصلي اين سياست را شکل مي‌دهد؛ براي مثال، مي‌توان به اقدامات صورت‌گرفته در تحريف اصولي چون جهاد، عدالت اسلامي، کرامت انسان و ... در گفتمان اسلامي اشاره داشت4. در اين ارتباط مي‌توان اقدامات گستردة آمريکا ضد جمهوري اسلامي ايران و تلاش براي تحريف تصوير ايران در انظار جامعة جهاني را به صورت خاص تحليل كرد. چنان‌که اسپوزيتو (J. Esposito) نشان مي‌دهد، توسعة مرزهاي نفوذ انقلاب اسلامي (اسپوزيتو، 1382) منجر شد تا گفتمان رقيب ليبرال براي صيانت از هژموني خود، ميزان جذابيت گزاره‌هاي اسلامي را با تحريف تصوير ايران کاهش دهد.

 

سياست 3. جايگزيني

در اين سياست، عملکرد و يا روش‌هاي به کار گرفته‌شده توسط برخي از بازيگران مسلمان به جاي اصول و مباني اسلامي به جامعه مخاطب عرضه مي‌شود و از اين طريق حساسيت منفي نسبت به اسلام تشديد مي‌گردد؛ براي مثال، مي‌توان به تبليغ «وهابيت» به مثابه نمونة اعلاي الگوي اسلامي و ترويج آن اشاره داشت 5. چنان‌که «تروريسم» را جايگزين اصل اسلامي «مقاومت» كرده و سعي مي‌كند از اين طريق (حامي تروريسم نشان دادن اسلام)، به هراس اسلامي دامن بزنند (طيب، 1382: 39 ـ 40 و 371 ـ 390).

چنان‌که ملاحظه مي‌شود، سياست‌هاي سه گانة بالا، مبتني برخواست عامل و از منظري بيروني نسبت به اسلام معنا و مفهوم مي‌يابد. به همين سبب است که عموماً جنبة تهديدآميز دارد و ويژگي تمامي آن‌ها «سلب نقاط و مزاياي مثبت گفتمان اسلامي» است. وجود اين ويژگي آن را آسيب‌پذير ساخته و برخي از تحليل‌گران را به آنجا رهنمون شده تا پديدة «اسلام‌هراسي» را امري کاذب و محصول ذهنيت اسلام‌ستيز غربي‌ها معرفي كنند که نسبتي با واقعيت بيروني جهان اسلام ندارد (نقيب‌زاده، 1384: 3ـ 4)؛ براي مثال، مي‌توان به آثار نويسندگاني چون «کپل»، «روبين» و «ادوارسعيد» اشاره داشت6.

 

2ـ3. اسلام‌هراسي ايجابي

گذشته از سياست‌هاي سلبي‌ پيش گفته، مي‌توان به‌گونه‌اي از اسلام‌هراسي اشاره داشت که در آن راهبردهاي تعريف‌شده درون جهان اسلام (اعم از دولت‌ها، ملت‌ها، سازمان‌ها، يا جريان‌ها و تشکل‌هايي که با عنوان اسلامي شناسانده مي‌شوند)، مبناي اسلام‌هراسي را شکل مي‌دهد7. اطلاق وصف «ايجابي» از آن حيث است که مجموع سياست‌هاي اين گونه از اسلام‌هراسي، به نوعي بر برداشت‌ها، تصميم‌ها و نوع رفتارهاي بازيگران مسلمان استوار است. مهم‌ترين اين سياست‌ها عبارت‌اند از:

 

سياست 4. افراطي‌گري

بازيگر مسلمان در اين سياست بنا به دلايل مختلف‌ـ فارغ از اينکه موجه يا غيرموجه باشد‌ـ نسبت به تعريف و اجراي واکنش‌هايي نسبت به مخالفان يا معارضان خويش اقدام مي‌كند که به نوعي حقوق يا اصول اوليه تعامل را نفي مي‌كند8. در نتيجه، بازيگر عامل اين اقدامات را موضوع سياست خبري و اطلاع‌رساني (و در برخي از موارد بزرگ‌نمايي) قرار مي‌دهد. نتيجة افراطي‌گري، تأييد تصاوير توليدشده از ناحيه اسلام‌هراسي سلبي است9. براي مثال واکنش افراطي برخي از گروه‌ها و يا دولت‌هاي اسلامي در تقدير و بزرگداشت حمله 11 سپتامبرـ اگرچه واكنشي به ظلم‌هاي اعمال شده توسط آمريکا ضد آن‌ها بوده است ـ در اين راستا معنا مي‌دهد (رستمان، 1381: 28 ـ 34؛ چامسکي، 1381: 20ـ 20).

 

سياست 5. تأييد و تجويز خشونت‌ورزي

در حالي‌که اسلام دين صلح و سلام است و آرمان غايي آن نيز تنظيم مناسبات تمامي بازيگران بر مبناي «رعايت اصل صلح» است، به‌گونه‌اي که بايد اصول و قواعد «جنگاورانه» آن را در چارچوب «صلح و عدل» فهم نمود؛ برخي از انديشه‌گران و يا کارگزاران مسلمان اين بنياد اصيل و توحيدي را نقض كرده در مقام نظر يا عمل «اصالت جنگ» را به عنوان قاعدة اصلي اسلام مطرح و ترسيم مي‌كنند. لازم به ذکر است که در ارتباط با موضوع «خشونت» سه رويکرد اصلي در جامعة اسلامي شکل گرفته10 که از اين ميان يک رويکرد مصداق بارز اسلام‌هراسي ايجابي است. معتقدان به اين رويکرد با تقليل دادن توحيد به «نابودي شرک» و معادل قرار دادن هر «غيرمسلمان» با «مشرک»، رسالت ذاتي و اولية اسلام را «از بين بردن تمامي غيرمسلمانان» معرفي مي‌كنند (سيد احمد و الشبوکي، 1387: 135ـ 213)، تا از اين طريق حاکميت «اسلام» محقق گردد. نکته درخور توجه آنکه، اين رهيافت با افراطي‌گري پيوند مي‌خورد و در نتيجة آن گروه‌هايي چون طالبان و تفکراتي همانند اصول «القاعده» پديد مي‌آيد که قائل به نفوذ شرک در ميان جامعة اسلامي مي‌شود؛ لذا حکم به کشتار حتي برخي از گروه‌هاي اسلامي در راستاي تحقق عدالت و توحيد مي‌دهد (سيد احمد و الشبوکي، 1387: 135ـ 143). اباحه «خشونت» و اصالت دادن به «جنگ» منجر به پيدايش و يا تقويت نوعي خاص از اسلام‌هراسي مي‌شود که بيش از آنکه سلبي (از ناحية بازيگران رقيب يا معارض) باشد، ريشه و بنيادي داخلي (ايجابي) دارد؛ براي مثال، استفان شوارتز مستند به عملکرد و مباني فکري خاندان آل‌صعود، اسلام‌هراسي را بر پاية «مفهوم خشونت‌ورزي» توسعه داده است (جمعي از نويسندگان، 1384: 40 ـ 48).

 

سياست 6 . توليد بحران در سرمايه اجتماعي

اين واقعيت که «سرماية اجتماعي» (social capital) امروزه، رکن اصلي و معتبرترين منبعي است که سياست‌هاي تحول و توسعه را حمايت و ممکن مي‌سازد، ما را به آنجا رهنمون مي‌شود تا بين جايگاه هر بازيگر در نظام بين‌المللي و سرماية اجتماعي او ارتباطي مستقيم و وثيق را قائل شويم. اين ايده مستند به نظرية «قدرت نرم» (soft power) تأييد تمام مي‌يابد، آنجا که عمدة انديشه‌گران حوزة سياست داخلي و يا سياست خارجي، قوت «سرماية اجتماعي» هر بازيگري را شرط اصلي توفيق سياست‌هاي توسعه وي مي‌دانند (افتخاري و همکاران، 1389: الف و ب).

از اين منظر مجموع سياست‌هايي که به نوعي به کاهش يا زوال سرماية اجتماعي منجر مي‌شود، از طريق دامن زدن به «بي‌اعتمادي»، پديدة «اسلام‌هراسي» را تقويت مي‌كند. «اعتقاد» (trust) را مي‌توان عامل اصلي اصلاح «تصاوير» بازيگران از يکديگر معرفي كرد؛ لذا بازيگران «اعتمادناپذير» از آن حيث که رفقا يا گفتار آن‌ها در معرض تحولات جدي (تا حد تبديل‌شدن به نقيض‌شان) است؛ هراس‌انگيز به نظر مي‌رسند؛ براي مثال، چرخش‌هاي شديد صدام حسين در رابطه با کشورهاي عربي (از تلقي آن‌ها به‌عنوان حاميان اصلي عراق در جنگ با ايران، تا دشمنان و خائنان اصلي عراق، در جريان حمله به کويت) را مي‌توان مورد توجه قرار داد که مصداق بارزي از اين سياست به شمار مي‌آيد.

تحليل سياست‌هاي شش‌گانه حکايت از آن دارد که وجه ايجابي اسلام‌هراسي در تأييد وجه سلبي عمل نموده و حداقل به دو طريق توانسته به تشديد اسلام‌هراسي در جامعه معاصر کمک كند:

1. منابع اسلام‌هراسي را تقويت و فعال كرده است؛

2. مستندات و شواهد مورد نياز «بازيگر عامل» را توليد و عرضه داشته است.

 

به همين سبب است که ضريب نفوذ اسلام‌هراسي ايجابي به مراتب بيشتر، و مديريت آن دشوارتر مي‌نمايد. بررسي آثار نويسندگاني چون «فولر» (1384)، «روآ» (1378) و «جرجيس» (1382) دلالت بر آن دارد که تغيير و تحول راهبرد توسعة اسلام‌هراسي غرب، طي دست‌كم سه دهة گذشته به همين سبب است؛ بدين معنا که مقاومت‌هاي صورت گرفته در برابر راهبرد سلبي، نشان داد که توسعه و تقويت بيش از حد «سلبي‌نگري» به اسلام، موجد نوعي «مظلوميت» براي جهان اسلام و اسلام مي‌شود که پذيرش دعاوي و استنادات اسلام‌هراسانه غرب را با مشکل مواجه مي‌سازد. بنابراين، در اقدامي راهبردي و به منظور مديريت اين نقص، مستندسازي «هراس از اسلام» به عملکرد بازيگران مسلمان در دستور کار قرار مي‌گيرد که طي سده بيستم با ظهور بازيگراني چون طالبان به بهترين وجهي عملياتي مي‌گردد. اگر امروزه مشاهده مي‌شود که واقعيت جهاد اسلامي نزد انديشه‌گران غربي درک نمي‌شود(cf.kepel, 2002) و يا اين که تلقي از «اسلام» به مثابه «يک دين توحيدي» به‌صورتي ناقص عرضه مي‌گردد (Eliade, 1995) ولي در عين حال همين تصاوير و روايت‌هاي ناقص و به عنوان اسلام پذيرفته و سپس موضوع اسلام‌هراسي واقع مي‌شوند؛ بدان سبب است که وجه ايجابي اسلام‌هراسي توسط برخي از بازيگران داخلي توليد شده است. اين اسلام‌هراسي تا آنجا که از سوي عملکرد داخلي تاييد و تقويت مي‌شود، موضوع مديريت نمي‌تواند واقع شود. به‌عبارت ساده‌تر، تنها راه ‌علاج مؤثر «اسلام‌هراسي» غرب، مقابله با کانون‌هاي موجد اسلام‌هراسي ايجابي است که به دليل «داخلي بودن» مي‌طلبد در قالب راهبردهايي کاملاً متمايز و متفاوت تحليل و مديريت گردد.

 

نتيجه‌گيري

اگرچه ايجاد اسلام‌هراسي به راهبردي فعال نزد بازيگران غربي تبديل شده است که با استفاده از ابزارهاي مختلف، آموزشي، فرهنگي، رسانه‌اي، اقتصادي و حتي نظامي در پي توسعة ابعاد و عمق‌بخشي به آن مي‌باشند، اما دليل توفيق نسبي اين بازيگران در دو دهة گذشته را نمي‌توان صرفاً با ارجاع به منابع در اختيار و سياست‌هاي اسلام‌ستيزانه آن‌ها فهم كرد. پژوهشگر در نوشتار حاضر با جدايي دوگونه از «اسلام‌هراسي» (ايجابي و سلبي)، نشان داده که چگونه سياست‌هاي توليد اسلام‌هراسي غرب از ناحية برخي از بازيگران مسلمان در داخل جامعة اسلامي چون طالبان، حمايت و تقويت شده است. اين بازيگران فکري ـ سياسي با ارائة الگويي افراطي، خشونت‌ورز و اعتمادناپذير از «خودشان»، مستندات لازم را به تحليل‌گران و ارباب رسانه‌هاي غربي براي عرضة تصاوير غيرواقعي‌ از اسلام داده‌اند. به همين سبب است که ادعاي برخي از تحليل‌گران مبني بر استفاده ابزاري آمريکا و انگلستان از گروه‌هايي چون طالبان چندان دور از واقعيت نمي‌نمايد (احمدي، 1386؛ مرادي، 1389). در واقع، اين گروه‌هاي افراطي با حمايت مؤثر غرب از ابتداء توليد شده‌اند و سپس در يک چرخش ايدئولوژيک به معارض تمام‌عيار غرب بَدل شده‌اند؛ و در همين دوره جديد از حياتشان بوده که «اسلام‌هراسي» را به همکاري بنگاه‌هاي سياسي و خبرپراکني غرب، به اوج خودش رسانيده‌اند. به عبارت ديگر، «اسلام‌هراسي ايجابي» در قالب نظرية «برچسب»، به واقعي جلوي دادن «اسلام‌هراسي سلبي» غرب ضد جهان اسلام کمک مؤثر كرده است. پذيرش اين نظريه و تحليل، رهيافت تازه‌اي را در مديريت «اسلام‌هراسي» پيش‌رو قرار مي‌دهد که لازم است در نوشتاري مستقل بدان پرداخته شود.

اگرچه پروژه اسلام‌هراسي بيشتر با راهبرد ديگرپنداري غرب ضد جهان اسلام شناسانده مي‌شود که واقعيتي انکارناپذير است، اين پرسش که چرا غرب در تبليغ اين ديدگاه، علي‌رغم سستي مباني عقلي آن، از توفيق نسبي برخوردار است، پرسش مهمي است که از منظر راهبردي پرداختن به آن براي بازيگران مسلمان اهميت دارد. اين مقاله با استفاده از الگوي «برچسب» (که در چارچوب نظرية تصويرسازي تعريف مي‌شود) تلاش مي‌كند به اين سؤال پاسخ دهد. نتيجة پژوهش حکايت از آن دارد که اسلام‌هراسي داراي دو چهرة متفاوت اما مکمل هم است؛ اول، چهرة بيروني (سلبي) و دوم چهرة دروني (ايجابي). عامل توفيق نسبي اسلام‌هراسي سلبي، پديدار شدن گونة ايجابي آن در گسترة جهان اسلام است که زمينه و مؤيدات لازم را به عاملان اسلام‌هراسي سلبي براي مستندسازي دعاوي‌ خويش ضداسلام و جهان اسلام ارائه كرده است. به عبارت ديگر، دليل توفيق نسبي پروژه اسلام‌هراسي سلبي، تکوين اسلام‌هراسي ايجابي است.

 

مقدمه

«بدون ترديد در خلال سي سال گذشته دين به نقش‌آفريني سياسي بسيار مهمي... [نايل آمده است] ... روند حوادث خلال سه دهة گذشته به‌گونه‌اي بوده است که مي‌توان ادعا نمود که قرن بيستم با احياي حرکت‌هاي ديني پايان يافت» (سيمبر و قرباني، 1389: 201).

بررسي اجمالي جايگاه «دين» در مناسبات بين‌المللي حکايت از آن دارد که «اسلام» به‌طور خاص در عرصة بين‌المللي مطرح بوده است و نمي‌توان دوره يا مقطعي را سراغ گرفت که دغدغه‌هاي ديني توسط انديشه‌گران يا بازيگران مسلمان به نوعي در روابط منطقه‌اي و يا بين‌المللي مطرح نبوده باشد؛ براي مثال، آموزه‌هاي اسلامي با حرکت‌هاي استعمارستيزانة دهة 50، مقاومت دهة 60 و 70 (در حوزة فلسطين اشغالي)، نظم‌سازي نوين دهة 80 و سرانجام، طرح ايدة حکومت جهاني در سدة بيست و يکم، در ارتباط بوده و به وضوح مي‌توان «دعاوي اسلامي» را به عنوان معارضي در برابر زياده‌خواهي‌هاي قدرت‌هاي مسلط يا همچون رقيبي براي گفتمان هژمونيک‌گرايي ليبرال ـ دموکراسي مشاهده كرد (سيمبر و قرباني، 1389: 98ـ102). نتيجة اين رقابت‌ها و تقابل‌ها، تکوين انگيزه‌هاي «اسلام‌ستيزانه» نزد بازيگران رقيب و تلاش هدفمند آن‌ها براي تضعيف و خارج كردن «اسلام» از معادلات قدرت در گسترة بين‌المللي است که در قالب اشکال گوناگوني از «راهبردها» تجلي يافته است. «اسلام‌هراسي» را مي‌توان راهبردي مؤثر در اين چشم‌انداز ارزيابي كرد که امروزه به مانعي فراگير و جدي در مقابل راهبرد «دعوت اسلامي» تبديل شده است.

نوشتار حاضر در مقام طرح و تحليل آن اصول، مباني و اهداف اسلام‌هراسي نيست؛ زيرا بسيار پيرامون آن‌ها تحقيق و نوشته شده است بلکه، طرح اين پرسش است که دليل توفيق نسبي پروژه اسلام‌هراسي در جهان معاصر چيست؟ به‌عبارت ديگر، پژوهشگر از «چرايي توفيق» راهبرد اسلام‌هراسي غرب سؤال مي‌كند. مقاله با تحليل الگوي «برچسب» (که در بخش نظري به‌صورت مستقل تبيين شده) و کاربست آن در موضوع «اسلام‌هراسي»، اين فرضيه را عرضه مي‌كند که توفيق پروژه اسلام‌هراسي غرب در گرو تکوين و ظهور «اسلام‌هراسي ايجابي» در جهان اسلام است. مبناي تأييد اين فرضيه، تمييز بين دو گونه از «اسلام‌هراسي» (ايجابي‌ـ سلبي) است. در حالي ‌که اسلام‌هراسي سلبي ريشه در تاريخ تحولات مناسبات جهان اسلام با غرب و رويارويي اين دو دارد، اسلام‌هراسي ايجابي از ناحية داخلي و تحت‌تأثير (غيرمستقيم) سياست‌هاي غربي تکوين يافته است. نتايج پژوهش بيانگر آن است که اسلام‌هراسي سلبي به دليل مواجه شدن با مقاومت افکار عمومي (اعم از نخبگان و مردم) ـ به‌دليل توليد وجهه‌اي مظلوم و تحت ستم از جهان اسلام در مقابل هجوم غرب‌ـ ناکام مانده است؛ لذا «اسلام‌هراسي ايجابي» در تأييد آن پديدار مي‌شود که تا به امروز صورت غالب اسلام‌هراسي را شکل مي‌دهد. براي تبيين اين ديدگاه، نخست مباني مفهومي و چارچوب نظري و در نهايت، تحليل نويسنده ارائه مي‌شود.

 

1. مباني مفهومي

از آنجا که تلقي‌ها از اسلام‌هراسي متعدد و واژگان مختلفي براي اين پديده ارائه شده، لازم است نخست، مرزهاي مفهومي اين واژه مشخص گردد.


1-1. تبارشناسي

اگرچه مصاديق اسلام‌هراسي ريشه در تاريخ تحولات سياسي‌ ـ اجتماعي جامعة جهاني دارد، به‌طور مشخص در دهة 90 اصطلاح «اسلام‌هراسي» (Islamophobia) وارد ادبيات غربي شده است و از آن پس، شاهد سير تحول اين اصطلاح و پديد آمدن تعابير مختلف آن هستيم. مؤسسه «رانيمد تراست» در انگلستان در مجموع چند برداشت اصلي از اين اصطلاح را شناسايي و معرفي كرده است که عبارت‌اند از (صالحي، 1389: 15ـ16).

1. اسلام‌هراسي دلالت بر شکل‌گيري يک بلوک قدرت اسلامي دارد که ويژگي بارز آن «ايستايي» (عدم تحول) و تغييرگريز است.

2. اسلام‌هراسي دلالت بر ماهيت مستقل و منحصربه‌فرد تمدن اسلامي دلالت دارد؛ تمدني که خود را از ديگران متمايز كرده است و حاضر به پذيرش تأثيري از آن‌ها نيست.

3. اسلام‌هراسي دلالت به تصويري خاص نزد تمدن غربي از تمدن اسلامي دارد که مطابق آن مسلمانان را «بيگانه» (و خطرناک) براي غرب ارزيابي مي‌كند.

4. اسلام‌هراسي بيانگر وجود پاره‌اي از ويژگي‌هاي منفي در حوزة اسلامي است؛ از جمله، خشونت‌ورزي، ستيزه‌گري، تروريسم و ... .

5. اسلام‌هراسي معرف وجود انگيزه‌ها و اهداف سياسي نزد جريان‌هاي اسلامي در ساحت‌هاي عمل و نظر است.

6. اسلام‌هراسي دلالت بر طرح ديدگاه‌هاي انتقادي راديکال مسلمانان نسبت به تمدن جديد غربي دارد.

7. اسلام‌هراسي توجيه‌گر سياست‌هاي تبعيض‌آميز غرب ضدمسلمانان است.

 

چنان‌که ملاحظه مي‌شود، تنوع تلقي‌ها تا آنجاست که مي‌توان آن‌ها را در دو گروه متفاوت «بدبين» (آن‌ها که اسلام‌هراسي را ناظر بر ماهيت اسلامي مي‌دانند) و خوشبين (آن‌ها که آن را وسيله‌اي براي نظام سياسي ليبرال يراي ضربه‌ زدن به جهان اسلام ارزيابي مي‌كنند)، دسته‌بندي كرد. در نوشتار حاضر اسلام‌هراسي به مثابه پديده‌اي ترکيبي‌ـ که بتواند جامع ديدگاه‌هاي مختلف پيش‌گفته باشدـ مدنظر است و مي‌توان آن را چنين تعريف كرد:

«اسلام‌هراسي عبارت از نوعي تصور ذهني نسبت به اسلام است، به‌گونه‌اي که مخاطب در مقابل طرح، استقرار و يا توسعة نظام اسلامي در حوزه‌اي خاص (اعم از فروملي، ملي يا فراملي) واکنش منفي (اعم از نظري يا عملي) از خود بروز دهد».

 

اين تعريف بر چند ملاحظه مفهومي ـ محوري استوار است:

 

 

 

1. تصور ذهني

مبناي اسلام‌هراسي را «تصاوير» (images) شکل مي‌دهند. با عنايت به نظرية «تصويرسازي» که معتقد است تصاوير مبناي تصميم‌گيري قرار مي‌گيرند و واقعيت‌ها در چارچوب تصاوير معنا و مفهوم مي‌يابند، مي‌توان چنين اظهار داشت که مبناي «اسلام‌هراسي» را «تصاوير» ساخته و پرداخته‌شده در فضاي تعاملي «جهان اسلام ـ غرب» شکل مي‌دهد.

 

2. نظام اسلامي

منظور از نظام، مجموعه‌اي مرکب از آموزه‌ها و راهبردهاست؛ بدين معنا که «نظام‌ها» داراي بُعدنظري (تئوري) و بعد عملي (سازمان و حکومت) هستند. با اين تفسير مشخص مي‌شود که اسلام‌هراسي مي‌تواند متوجه نظريه‌هاي اسلامي و يا نهادهاي اسلام ـ و يا هر دو ـ باشد.

 

3. سطح و قلمرو

حوزة اثرگذاري اسلام‌هراسي عام است و مي‌تواند معطوف به مسائل داخلي کشورهاي اسلامي گردد (براي مثال، از اجراي احکام اسلامي درون يک کشور خاص اظهار ناراحتي كند)، و يا اينکه در سطح ملي (استقرار نظام اسلامي در کشور يا کشورهايي مشخص) و فراملي (براي مثال، توسعة هنجارهاي اسلامي در مناسبات منطقه‌اي و فرا‌منطقه‌اي)، واکنش منفي توليد كند. به‌عبارت ديگر، «اسلام‌هراسي» پديده‌اي است که در صورت حاکميت، محدود به مرزهاي جغرافيايي و حقوقي نخواهد بود1.

 

4. واکنش منفي

«اسلام‌هراسي» يک تصوير ذهني صرف نيست بلکه داراي تبعات و نتايج عيني است که مي‌توان آن را در دو سطح شناسايي كرد؛ سطح نظري که واکنش‌هاي علمي، تبليغاتي و فرهنگي را شامل مي‌شود و سطح عملي که اقدامات نظامي يا تخريبي را در بر مي‌گيرد. مهم آن است كه اسلام‌هراسي در فضاي ذهني شکل مي‌گيرد ولي نبايد آن را به اين فضا محدود دانست.

 

2ـ1. مرزهاي مفهومي

تعريف ارائه شده، اسلام‌هراسي را از ساير پديده‌هاي مشابه متمايز مي‌كند و از اين طريق، به پژوهشگران امکان شناخت هرچه بهتر موضوع، و به کارگزاران امکان مديريت مؤثرتر آن را مي‌دهد. در ادامة مرزهاي مفهومي «اسلام‌هراسي» با ساير مفاهيم مشابه ارائه مي‌شود.

 

1ـ2ـ 1. اسلام سياسي

اصطلاح «اسلام سياسي» (political Islam) متناسب با گفتمان «سکولار» (secular) شکل گرفته است. اين مفروض که دين از سياست جداست، منجر مي‌شود تا برخي «اسلام» را يک مقولة «ديني» ذاتاً «غيرسياسي» بدانند. بنابراين، در مواجهه با جريان‌هاي اسلامي‌اي که در حوزة سياست فعال هستند، آن را امري «خارج از عرف دين» ارزيابي كنند و با اطلاق «اسلام سياسي» در واقع، تلاش دارند تا آن را به نوعي از جريان اصلي اسلام متمايز سازند. عمدة نويسندگان غربي از اين منظر «اسلام سياسي» را مي‌نگرنند و براي همين، آن را تهديدي براي گفتمان سکولار ليبرال ـ دموکراسي ارزيابي مي‌كنند (Huntington, 1993).

با اين‌حال، در پي غلبة تفکر سکولاريستي و ليبراليستي در کشورهاي اسلامي، اين واژه توسط برخي از نويسندگان مسلمان نيز به كار مي‌رود. کساني که گرچه مسلمان هستند، اعتقاد آن‌ها به ليبراليسم، آن‌ها را به تفکيک «اسلام» از «اسلام سياسي» رهنمون شده است (طيبي، 1389). اين در حالي است که ديدگاه مقابل قائل به حضور ذاتي سياست در جهان‌بيني اسلامي است و اصطلاح «اسلام سياسي» را از حيث معنا مخدوش و از حيث مصداق، غيرواقعي مي‌داند؛ زيرا «اسلام» به عنوان يک جهان‌بيني واحد و مستقل ذاتاً سياست هم دارد2.

 

2-2-1. اسلام‌گرايي

واژه «اسلام‌گرا» (Islamist) براي آن دسته از افراد يا جريان‌هاي اسلامي به کار گرفته مي‌شود که بر اين اعتقادند که بايد «هويت اسلامي» را در مرکز و کانون تحليل قرار داد و بر اساس آن، تمامي مؤلفه‌هاي حيات (فردي‌ـ جمعي) را فهم و عملياتي كرد (سعيد، 1379؛ السيد 1383: 7ـ 10؛ متقي، 1387: 209ـ 216). آنچه اسلام‌گرايان را برجسته سازد، اعتقاد بنيادين آن‌ها به «مرجعيت گزاره‌هاي ديني» است. با اين‌حال، بايد توجه داشت که «اسلام‌گرايي» ضرورتاً «اسلام سياسي» را در پي نخواهد داشت؛ زيرا «اسلام‌گرايي» داراي مدلولي روشي (methodological) است (يعني محوريت هويت اسلامي در تحليل)، حال آنکه «اسلام سياسي» ملاحظه‌اي محتوايي است (يعني پس از مراجعه به هويت ديني، نوعي نتيجة خاص حاصل آمده است). بر اين اساس، «اسلام سياسي» زيرمجموعة اسلام‌گرايي مي‌تواند قرار گيرد.

 

3ـ2ـ.1. بنياد‌گرايي

معناي واژة «بنياد‌گرايي» (fundamentalism) متأثر از رقابت‌هاي ايدئولوژيک پروتستان‌هاي انجيلي و کاتوليک‌ها در دهة 20 است. در اين زمان شاهد طرح ايدة رجوع به اصول اوليه دين مسيحيت، آن هم بي‌توجه به مقتضيات زماني و مکاني هستيم که نوعي تصلب را تداعي مي‌كرد (Said, 1987; Miller, 1993). متعاقب آن «بنياد‌گرايي اسلامي» طراحي شد که هرگونه حرکت اسلامي را که با مظاهر جهان مدرن مخالف باشد و بازگشت به ميراث اوليه راـ آن هم بدون هيچ‌گونه تغيير و تحولي در آن‌ـ تجويز مي‌كند، شامل مي‌شود. بنيادگرايي با اين معنا، تصويري منفي از اسلام عرضه مي‌دارد که بيشتر با «جمود» و «تصلب» همراه مي‌شود (دکمجيان، 1377: 19ـ 29).

 

4ـ2ـ1. اصول‌گرايي

اصول‌گرايي را بايد از واژه‌هايي دانست که به نادرست، همتا و معادل «بنياد‌گرايي» قرار داده شده است (الموصللي، 2004؛ قرضاوي، 1381)؛ اين در حالي است که به تعبير «غنوشي»، رجعت به «اصول» امري مقبول نزد همة مسلمانان است و نبايد آن را با «تحجر» و «تصلب» مندرج در بنيادگرايي يکسان پنداشت (غنوشي، 1377: 40 ـ 45).

بدين ترتيب، «اصول‌گرايي» دلالت بر ضرورت مراجعه به اصول اوليه (نص و سيره) دارد و اينکه نمي‌توان بدون توجه به اين مباني، مسائل را تحليل و احکام آن‌ها را به‌دست آورد. اين تلقي ضرورتي با «تصلب» ندارد و مي‌تواند کاملاً «به‌روز» و «کارآمد» باشد. لذا اصول‌گرايي منطبق با «بنيادگرايي» نيست و مي‌توان بنيادگرايي را نوعي اصول‌گرايي (البته به شکل ناقص و غيرکارآمد) ارزيابي كرد.

با اين تفسير مشخص مي‌شود که «بنياد‌گرايي» بيشتر با راديکالسيم منطبق است و «اصول‌گرايي» را شامل نمي‌شود. اين تحليل با آنچه نويسندگاني همانند «سعيد» اظهار داشته‌اند، متفاوت است؛ زيرا نزد ايشان بنيادگرايي پديده‌اي عام و تهديدي جدي به شمار مي‌آيد (و از آن به راديکاليسم تعبير مي‌شود) که تمامي گروه‌هاي راديکال موضوع آن هستند (Said, 1987). اين رويکرد در جامعة غربي، اگرچه هواداران بيشتري يافته است، از دقت نظري و اعتبار علمي لازم برخوردار نيست و لازم است به منظور فهم هرچه بهتر «اصول‌گرايي»، مرزهاي آن از «بنيادگرايي» برجسته گردد.

 

2. چارچوب نظري: الگوي برچسب يک‌سويه و دوسويه

تعريف اسلام‌هراسي به عنوان راهبردي متعلق به حوزة «تصويرسازي»، اين سؤال مهم را مطرح مي‌سازد که تصاوير توليدشده در چه زماني مي‌توانند مؤثر و اثرگذار حاضر شوند؟ در پاسخ به اين سؤال نظريه‌هاي مختلفي ارائه شده است که در مجموع، مي‌توان مبناي تمام آن‌ها را الگوي «برچسب» دانست. مطابق اين الگو اگر تصوير توليد شده بتواند فاصله خود را با «موضوع» کم كند و به آن متصل شود، از بيشترين ميزان اثرگذاري برخوردار خواهد بود؛ برعکس هرچه اين فاصله بيشتر شود، کارآمدي آن كاهش خواهد يافت (نصر، 1380: 403ـ 420). در ادامه، اين ديدگاه معرفي مي‌شود و از ره‌گذر نقد بومي آن، ديدگاهي جامع‌تر به دست مي‌آيد که توان بيشتري در خصوص تحليل وضعيت اسلام‌هراسي در جهان معاصر دارد.

 

1ـ2. الگوي برچسب يک‌سويه

با تأمل در نظريه‌هاي موجود در خصوص «تصويرسازي» مشخص مي‌شود که عمدة تحليلگران، کارآمدي تصاوير توليدي را مديون قوت «برنامة عامل» مي‌دانند. منظور از «برنامة عامل»، مجموعة امکاناتي است که بازيگر اصلي در مواجهه با بازيگر هدف به کار مي‌گيرد تا بتواند تصوير مورد نظر خود را از «بازيگر هدف» توليد كند. اين امکانات مادي، معنوي و مديريتي است و توان تبليغاتي، سرمايه، استخدام فناوري، و حتي دستکاري در شرايط زمينه‌اي را شامل مي‌شود (نصر، 1380: 491ـ 502).

2ـ2. الگوي برچسب دو سويه

اگرچه ارزش کاربردي «برنامة عامل» در توليد برچسب‌ها انکارناپذير است؛ بررسي انتقادي تجارب موجود حکايت از آن دارد که اين نظريه ناقص، و اثرگذاري «برنامة عامل» محدود است. براي تبيين اين ملاحظه جديدـ که از آن به نظرية «برچسب دوسويه» تعبير (در اين مقاله) شده است‌ـ مي‌توان چنين اظهار داشت که تبديل «تصاوير» به «برچسب» نيازمند دو شرط اصلي است که نظرية برچسب يک‌سويه، فقط به يک شرط آن توجه كرده است:

شرط 1. «اقدام عامل» که در قالب «برنامة عامل» به آن اشاره رفت.

شرط 2. «اقدام هدف» که از آن به برنامة «پشتيبان عامل» ياد مي‌توان تعبير كرد.

«برنامة پشتيبان» در واقع بيان مي‌كند که «تصاوير» توليدشده، قابليت التصاق به «بازيگر هدف» را دارند يا خير. به‌عبارت ديگر، مجموع تلاش‌هاي عامل براي موجه جلوه دادن تصوير توليدشده، در نهايت مي‌تواند با يک مانع جدي روبه‌رو شود که «سرماية اجتماعي» بازيگر هدف است. اين سرمايه مانع از آن مي‌شود تا تصوير (هرچند هم قوي باشد) بر بازيگر هدف منطبق گردد

نظرية برچسب دو سويه، در تأمين شرط دوم، بازيگر هدف را وادار به ايفاي نقشي مي‌كند که نتيجة آن ـ به‌‌رغم شکل ظاهري آن که در تعارض با بازيگر عامل تعريف و اجرا شده ـ توليد يک برنامة پشتيبان به نفع «عامل» است. اين برنامه از يک سو «سرماية اجتماعي» بازيگر هدف را تضعيف مي‌كند و از سوي ديگر، مؤيدات لازم را براي دعاوي بازيگر عامل ارائه مي‌كند .

  

 

3. گونه‌هاي راهبردي اسلام‌هراسي

با استناد به الگوي تحليلي ارائه شده (نظرية برچسب)، مي‌توان مجموع سياست‌هاي اتخاذ شده در راستاي تعريف و تقويت پديدة اسلام‌هراسي را به دوگونة اصلي زير تقسيم كرد:


1ـ3. اسلام‌هراسي سلبي

اين‌گونه از اسلام‌هراسي توسط بازيگر عامل و از ناحية بيروني توليد مي‌شود و هدف اصلي آن را «تشويه واقعيت اسلام» شکل مي‌دهد که در قالب سياست‌هاي زير پي‌گيري مي‌شود:

 

سياست 1. بزرگ‌نمايي

در اين سياست بازيگر عامل آن دسته از موضوعاتي را که بين گفتمان جامعة مخاطب و اصول گفتماني اسلامي «غيرمشترک» است، شناسايي و سپس، با استفاده از ابزارهاي تبليغاتي آن‌ها را با هدف توليد حساسيت منفي برجسته‌سازي مي‌كند؛ براي مثال، تلاش‌هاي صورت‌ گرفته در خصوص «قصاص» و يا «اعدام» از اين جمله است3.

با عنايت به کارآمدي اين روش، مشاهده مي‌شود موضوعاتي که در دستور کار اين سياست قرار دارند، روزبه‌روز افزوده مي‌شود و مسائلي چون رويکرد اسلام به حقوق بشر، حقوق زنان، پوشش، مردم‌سالاري، و ... به‌صورت متناوب طرح و در گستره‌اي وسيع به‌صورتي انتقادي و غيرواقعي توزيع مي‌شوند تا بدين وسيله اصالت، کارآمدي و قابليت‌هاي اسلام، نفي و ايدئولوژي‌اي بسته شناسانده شود (بنارد، 1384).

 

سياست 2. تحريف

تلاش براي تحريف اصول گفتمان اسلامي و تبيين آن‌ها در قالب نظريه‌ها و يا الگوهاي عملي‌اي که مورد تنفر جامعة مخاطب است، محور اصلي اين سياست را شکل مي‌دهد؛ براي مثال، مي‌توان به اقدامات صورت‌گرفته در تحريف اصولي چون جهاد، عدالت اسلامي، کرامت انسان و ... در گفتمان اسلامي اشاره داشت4. در اين ارتباط مي‌توان اقدامات گستردة آمريکا ضد جمهوري اسلامي ايران و تلاش براي تحريف تصوير ايران در انظار جامعة جهاني را به صورت خاص تحليل كرد. چنان‌که اسپوزيتو (J. Esposito) نشان مي‌دهد، توسعة مرزهاي نفوذ انقلاب اسلامي (اسپوزيتو، 1382) منجر شد تا گفتمان رقيب ليبرال براي صيانت از هژموني خود، ميزان جذابيت گزاره‌هاي اسلامي را با تحريف تصوير ايران کاهش دهد.

 

سياست 3. جايگزيني

در اين سياست، عملکرد و يا روش‌هاي به کار گرفته‌شده توسط برخي از بازيگران مسلمان به جاي اصول و مباني اسلامي به جامعه مخاطب عرضه مي‌شود و از اين طريق حساسيت منفي نسبت به اسلام تشديد مي‌گردد؛ براي مثال، مي‌توان به تبليغ «وهابيت» به مثابه نمونة اعلاي الگوي اسلامي و ترويج آن اشاره داشت 5. چنان‌که «تروريسم» را جايگزين اصل اسلامي «مقاومت» كرده و سعي مي‌كند از اين طريق (حامي تروريسم نشان دادن اسلام)، به هراس اسلامي دامن بزنند (طيب، 1382: 39 ـ 40 و 371 ـ 390).

چنان‌که ملاحظه مي‌شود، سياست‌هاي سه گانة بالا، مبتني برخواست عامل و از منظري بيروني نسبت به اسلام معنا و مفهوم مي‌يابد. به همين سبب است که عموماً جنبة تهديدآميز دارد و ويژگي تمامي آن‌ها «سلب نقاط و مزاياي مثبت گفتمان اسلامي» است. وجود اين ويژگي آن را آسيب‌پذير ساخته و برخي از تحليل‌گران را به آنجا رهنمون شده تا پديدة «اسلام‌هراسي» را امري کاذب و محصول ذهنيت اسلام‌ستيز غربي‌ها معرفي كنند که نسبتي با واقعيت بيروني جهان اسلام ندارد (نقيب‌زاده، 1384: 3ـ 4)؛ براي مثال، مي‌توان به آثار نويسندگاني چون «کپل»، «روبين» و «ادوارسعيد» اشاره داشت6.

 

2ـ3. اسلام‌هراسي ايجابي

گذشته از سياست‌هاي سلبي‌ پيش گفته، مي‌توان به‌گونه‌اي از اسلام‌هراسي اشاره داشت که در آن راهبردهاي تعريف‌شده درون جهان اسلام (اعم از دولت‌ها، ملت‌ها، سازمان‌ها، يا جريان‌ها و تشکل‌هايي که با عنوان اسلامي شناسانده مي‌شوند)، مبناي اسلام‌هراسي را شکل مي‌دهد7. اطلاق وصف «ايجابي» از آن حيث است که مجموع سياست‌هاي اين گونه از اسلام‌هراسي، به نوعي بر برداشت‌ها، تصميم‌ها و نوع رفتارهاي بازيگران مسلمان استوار است. مهم‌ترين اين سياست‌ها عبارت‌اند از:

 

سياست 4. افراطي‌گري

بازيگر مسلمان در اين سياست بنا به دلايل مختلف‌ـ فارغ از اينکه موجه يا غيرموجه باشد‌ـ نسبت به تعريف و اجراي واکنش‌هايي نسبت به مخالفان يا معارضان خويش اقدام مي‌كند که به نوعي حقوق يا اصول اوليه تعامل را نفي مي‌كند8. در نتيجه، بازيگر عامل اين اقدامات را موضوع سياست خبري و اطلاع‌رساني (و در برخي از موارد بزرگ‌نمايي) قرار مي‌دهد. نتيجة افراطي‌گري، تأييد تصاوير توليدشده از ناحيه اسلام‌هراسي سلبي است9. براي مثال واکنش افراطي برخي از گروه‌ها و يا دولت‌هاي اسلامي در تقدير و بزرگداشت حمله 11 سپتامبرـ اگرچه واكنشي به ظلم‌هاي اعمال شده توسط آمريکا ضد آن‌ها بوده است ـ در اين راستا معنا مي‌دهد (رستمان، 1381: 28 ـ 34؛ چامسکي، 1381: 20ـ 20).

 

سياست 5. تأييد و تجويز خشونت‌ورزي

در حالي‌که اسلام دين صلح و سلام است و آرمان غايي آن نيز تنظيم مناسبات تمامي بازيگران بر مبناي «رعايت اصل صلح» است، به‌گونه‌اي که بايد اصول و قواعد «جنگاورانه» آن را در چارچوب «صلح و عدل» فهم نمود؛ برخي از انديشه‌گران و يا کارگزاران مسلمان اين بنياد اصيل و توحيدي را نقض كرده در مقام نظر يا عمل «اصالت جنگ» را به عنوان قاعدة اصلي اسلام مطرح و ترسيم مي‌كنند. لازم به ذکر است که در ارتباط با موضوع «خشونت» سه رويکرد اصلي در جامعة اسلامي شکل گرفته10 که از اين ميان يک رويکرد مصداق بارز اسلام‌هراسي ايجابي است. معتقدان به اين رويکرد با تقليل دادن توحيد به «نابودي شرک» و معادل قرار دادن هر «غيرمسلمان» با «مشرک»، رسالت ذاتي و اولية اسلام را «از بين بردن تمامي غيرمسلمانان» معرفي مي‌كنند (سيد احمد و الشبوکي، 1387: 135ـ 213)، تا از اين طريق حاکميت «اسلام» محقق گردد. نکته درخور توجه آنکه، اين رهيافت با افراطي‌گري پيوند مي‌خورد و در نتيجة آن گروه‌هايي چون طالبان و تفکراتي همانند اصول «القاعده» پديد مي‌آيد که قائل به نفوذ شرک در ميان جامعة اسلامي مي‌شود؛ لذا حکم به کشتار حتي برخي از گروه‌هاي اسلامي در راستاي تحقق عدالت و توحيد مي‌دهد (سيد احمد و الشبوکي، 1387: 135ـ 143). اباحه «خشونت» و اصالت دادن به «جنگ» منجر به پيدايش و يا تقويت نوعي خاص از اسلام‌هراسي مي‌شود که بيش از آنکه سلبي (از ناحية بازيگران رقيب يا معارض) باشد، ريشه و بنيادي داخلي (ايجابي) دارد؛ براي مثال، استفان شوارتز مستند به عملکرد و مباني فکري خاندان آل‌صعود، اسلام‌هراسي را بر پاية «مفهوم خشونت‌ورزي» توسعه داده است (جمعي از نويسندگان، 1384: 40 ـ 48).

 

سياست 6 . توليد بحران در سرمايه اجتماعي

اين واقعيت که «سرماية اجتماعي» (social capital) امروزه، رکن اصلي و معتبرترين منبعي است که سياست‌هاي تحول و توسعه را حمايت و ممکن مي‌سازد، ما را به آنجا رهنمون مي‌شود تا بين جايگاه هر بازيگر در نظام بين‌المللي و سرماية اجتماعي او ارتباطي مستقيم و وثيق را قائل شويم. اين ايده مستند به نظرية «قدرت نرم» (soft power) تأييد تمام مي‌يابد، آنجا که عمدة انديشه‌گران حوزة سياست داخلي و يا سياست خارجي، قوت «سرماية اجتماعي» هر بازيگري را شرط اصلي توفيق سياست‌هاي توسعه وي مي‌دانند (افتخاري و همکاران، 1389: الف و ب).

از اين منظر مجموع سياست‌هايي که به نوعي به کاهش يا زوال سرماية اجتماعي منجر مي‌شود، از طريق دامن زدن به «بي‌اعتمادي»، پديدة «اسلام‌هراسي» را تقويت مي‌كند. «اعتقاد» (trust) را مي‌توان عامل اصلي اصلاح «تصاوير» بازيگران از يکديگر معرفي كرد؛ لذا بازيگران «اعتمادناپذير» از آن حيث که رفقا يا گفتار آن‌ها در معرض تحولات جدي (تا حد تبديل‌شدن به نقيض‌شان) است؛ هراس‌انگيز به نظر مي‌رسند؛ براي مثال، چرخش‌هاي شديد صدام حسين در رابطه با کشورهاي عربي (از تلقي آن‌ها به‌عنوان حاميان اصلي عراق در جنگ با ايران، تا دشمنان و خائنان اصلي عراق، در جريان حمله به کويت) را مي‌توان مورد توجه قرار داد که مصداق بارزي از اين سياست به شمار مي‌آيد.

تحليل سياست‌هاي شش‌گانه حکايت از آن دارد که وجه ايجابي اسلام‌هراسي در تأييد وجه سلبي عمل نموده و حداقل به دو طريق توانسته به تشديد اسلام‌هراسي در جامعه معاصر کمک كند:

1. منابع اسلام‌هراسي را تقويت و فعال كرده است؛

2. مستندات و شواهد مورد نياز «بازيگر عامل» را توليد و عرضه داشته است.

 

به همين سبب است که ضريب نفوذ اسلام‌هراسي ايجابي به مراتب بيشتر، و مديريت آن دشوارتر مي‌نمايد. بررسي آثار نويسندگاني چون «فولر» (1384)، «روآ» (1378) و «جرجيس» (1382) دلالت بر آن دارد که تغيير و تحول راهبرد توسعة اسلام‌هراسي غرب، طي دست‌كم سه دهة گذشته به همين سبب است؛ بدين معنا که مقاومت‌هاي صورت گرفته در برابر راهبرد سلبي، نشان داد که توسعه و تقويت بيش از حد «سلبي‌نگري» به اسلام، موجد نوعي «مظلوميت» براي جهان اسلام و اسلام مي‌شود که پذيرش دعاوي و استنادات اسلام‌هراسانه غرب را با مشکل مواجه مي‌سازد. بنابراين، در اقدامي راهبردي و به منظور مديريت اين نقص، مستندسازي «هراس از اسلام» به عملکرد بازيگران مسلمان در دستور کار قرار مي‌گيرد که طي سده بيستم با ظهور بازيگراني چون طالبان به بهترين وجهي عملياتي مي‌گردد. اگر امروزه مشاهده مي‌شود که واقعيت جهاد اسلامي نزد انديشه‌گران غربي درک نمي‌شود(cf.kepel, 2002) و يا اين که تلقي از «اسلام» به مثابه «يک دين توحيدي» به‌صورتي ناقص عرضه مي‌گردد (Eliade, 1995) ولي در عين حال همين تصاوير و روايت‌هاي ناقص و به عنوان اسلام پذيرفته و سپس موضوع اسلام‌هراسي واقع مي‌شوند؛ بدان سبب است که وجه ايجابي اسلام‌هراسي توسط برخي از بازيگران داخلي توليد شده است. اين اسلام‌هراسي تا آنجا که از سوي عملکرد داخلي تاييد و تقويت مي‌شود، موضوع مديريت نمي‌تواند واقع شود. به‌عبارت ساده‌تر، تنها راه ‌علاج مؤثر «اسلام‌هراسي» غرب، مقابله با کانون‌هاي موجد اسلام‌هراسي ايجابي است که به دليل «داخلي بودن» مي‌طلبد در قالب راهبردهايي کاملاً متمايز و متفاوت تحليل و مديريت گردد.

 

نتيجه‌گيري

اگرچه ايجاد اسلام‌هراسي به راهبردي فعال نزد بازيگران غربي تبديل شده است که با استفاده از ابزارهاي مختلف، آموزشي، فرهنگي، رسانه‌اي، اقتصادي و حتي نظامي در پي توسعة ابعاد و عمق‌بخشي به آن مي‌باشند، اما دليل توفيق نسبي اين بازيگران در دو دهة گذشته را نمي‌توان صرفاً با ارجاع به منابع در اختيار و سياست‌هاي اسلام‌ستيزانه آن‌ها فهم كرد. پژوهشگر در نوشتار حاضر با جدايي دوگونه از «اسلام‌هراسي» (ايجابي و سلبي)، نشان داده که چگونه سياست‌هاي توليد اسلام‌هراسي غرب از ناحية برخي از بازيگران مسلمان در داخل جامعة اسلامي چون طالبان، حمايت و تقويت شده است. اين بازيگران فکري ـ سياسي با ارائة الگويي افراطي، خشونت‌ورز و اعتمادناپذير از «خودشان»، مستندات لازم را به تحليل‌گران و ارباب رسانه‌هاي غربي براي عرضة تصاوير غيرواقعي‌ از اسلام داده‌اند. به همين سبب است که ادعاي برخي از تحليل‌گران مبني بر استفاده ابزاري آمريکا و انگلستان از گروه‌هايي چون طالبان چندان دور از واقعيت نمي‌نمايد (احمدي، 1386؛ مرادي، 1389). در واقع، اين گروه‌هاي افراطي با حمايت مؤثر غرب از ابتداء توليد شده‌اند و سپس در يک چرخش ايدئولوژيک به معارض تمام‌عيار غرب بَدل شده‌اند؛ و در همين دوره جديد از حياتشان بوده که «اسلام‌هراسي» را به همکاري بنگاه‌هاي سياسي و خبرپراکني غرب، به اوج خودش رسانيده‌اند. به عبارت ديگر، «اسلام‌هراسي ايجابي» در قالب نظرية «برچسب»، به واقعي جلوي دادن «اسلام‌هراسي سلبي» غرب ضد جهان اسلام کمک مؤثر كرده است. پذيرش اين نظريه و تحليل، رهيافت تازه‌اي را در مديريت «اسلام‌هراسي» پيش‌رو قرار مي‌دهد که لازم است در نوشتاري مستقل بدان پرداخته شود.

 

 

 

 

نام:
ایمیل:
* نظر: