کد خبر: ۵۱۷
تاریخ انتشار: ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۷:۱۹

 

بسم الله الرحمن الرحیم*
قال‌الله تعالی فی کتابه الکریم: «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»(1)
نشست امروز دارای چند بعد است: بعد اول سالگرد شهادت شهید بزرگوار مرحوم آیت‌الله دکتر مفتح که نامگذاری آن به نام «روز پیوند حوزه و دانشگاه» به‌ این مناسبت است و تعبیر صحیح هم همین «پیوند» است، نه «وحدت» زیرا ممکن است از واژه وحدت سوء‌‌برداشت شود و بعضی آن را به ‌این معنی بدانند که حوزه در دانشگاه هضم بشود یا برعکس. البته مقصود امام(رحمه‌الله علیه) از «وحدت حوزه و دانشگاه» در روز شهادت مرحوم شهید مفتح27) آذر)، پیوند و ارتباط میان حوزه و دانشگاه بوده است. بدین معنی که حوزه از دانشگاه و دانشگاه از حوزه استفاده کند. حوزه باید پشتیبان معنوی و دینی دانشگاه بوده و دانشگاه نیز کارشناس تجربی و موضوعی حوزه باشد و در عین حال هر کدام خصوصیت خود را داشته باشند، یعنی با هم مرتبط باشند و از هم جدا نباشند. چنان که در قرون گذشته علوم و معارفی که میان مسلمانان رایج بوده، در مدارس علوم دینی تدریس می‌شد و آثار آن تا همین دوره اخیر- تا زمان حکومت قاجار- باقی بوده است. و هنوز هم در کتیبه‌های موجود در مدرسه شهید مطهری- مدرسه سپهسالار- وجود دارد که طلاب در آنجا علاوه بر علوم و معارف دینی، دروس ریاضی، فلسفه، طب و ... می‌خواندند؛ یعنی علومی‌که در آن زمان در کشور رایج بوده، در همین مدارس تدریس می‌شد و بسیاری از طلاب‌ این علوم را می‌خواندند و میان علوم دانشگاهی و علوم دینی جدایی نبوده است. متاسفانه در اثر تبلیغات سوء و حوادثی ناخواسته که دشمنان اسلام در کشورهای اسلامی‌ به ویژه ‌ایران در زمان پهلوی‌ ایجاد کردند، حوزه و دانشگاه از یکدیگر جدا شدند و میان آنها دشمنی و نفاق افکنده شد. دانشگاهی‌ها، حوزوی‌ها را قبول نداشتند و حوزوی‌ها هم دانشگاهی‌ها را.‌ این وحدت و پیوند از آثار انقلاب اسلامی ‌است و دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام) نیز از ثمرات انقلاب و مصداق بارز ‌این پیوند است بعضی گمان می‌کنند که تدریس دروس دینی در دانشگاه کاری زاید و بی‌فایده است و ربطی به علوم دانشگاهی ندارد. علت چنین گمانی آن است که‌ این جدایی و فاصله در طول سال‌ها اتفاق افتاده و در اثر آن‌ این تصور و باور در دل‌ها به وجود آمده که ‌این دو نهاد علمی ‌و فرهنگی از هم جدا هستند و ربطی به هم ندارند ولی در واقع ‌این علوم با هم مرتبط هستند. گرچه هر کدام محتوای خاص خود را دارند و راه خود را می‌روند. ما امیدواریم بتوانیم در دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام) با کمک دانش پژوهان، دانشجویان و استاتید مومن و مسلمان، در راستای‌ این پیوند کوشا باشیم تا به جایگاه مطلوب برسیم. البته هنوز در آغاز راه هستیم و امیدواریم که به ویژه در علوم انسانی و دینی ‌این پیوند را بهتر و صحیح تر برقرار کنیم و جامعه اسلامی‌ از آثار پر برکت آن ان‌شاءالله- بهره‌مند شود. در واحد خواهران بیشتر دروس با علوم حوزوی تناسب دارد. ولی اگر ان‌شاءالله رشته‌های دیگری مانند مدیریت، اقتصاد، روان‌شناسی و ... در‌ اینجا تاسیس شود، برای برخی ‌این سوال مطرح می‌شود که ‌این رشته چه ارتباطی با مسائل دینی دارد؟! جواب ‌این سوال مفصل است، اما با توجه به فرصت حاضر باید بگوییم که تمام‌ این علوم به نوعی با معارف دینی در ارتباط است و اگر خوب دقت شود و عمیقا‌ این مسائل مورد بررسی قرار گیرد معلوم خواهد شد که‌ این ارتباط و پیوند، پیوندی عمیق و ریشه دار است و اگر ما در علوم انسانی و اجتماعی این پیوند را نادیده بگیریم، مسلما به جامعه‌ای اسلامی‌ نخواهیم رسید. به یقین‌ این علوم چه در نظر و چه در عمل با معارف و مبانی دینی ارتباط تنگاتنگ دارند، زیرا هر جا که اراده و ‌اندیشه و اختیار انسان مطرح است، بی‌تردید جهان‌بینی و ‌ایده خاص نسبت به انسان و جهان وجود دارد، پس چگونه می‌توان باور کرد که ‌اندیشه دینی و جهان‌بینی الهی در علوم انسانی بی‌تاثیر باشد.
بعد دوم‌ این مجلس، مسئله تحقیق و پژوهش است. شما امروز این مجلس را برای تقدیر از محققان، و تشویق و ترغیب دانشجویان به پژوهش و تحقیق برگزار کرده‌اید. ‌اینک بحث را با مقدمه‌ای کوتاه آغاز می‌کنم. مجموعه معارف دینی و الهی را می‌توان در سه کلمه خلاصه کرد: حقیقت، فضیلت و عدالت. و به عبارت دیگر شناخت، اخلاق و حقوق که هیچ کس نمی‌تواند آن را انکار کند، مگر آنکه سوفسطایی و شکاک باشد و در اصل هستی و معرفت تشکیک کند و بگوید همه چیز وهم و خیال است«کل ما فی الکون و هم او خیال...»(2)
با اعتراف به‌ این که حقیقتی وجود دارد، برخورد با آن از دو راه ممکن است: راه‌ ایمان و راه علم، که به عقیده حقیر‌ این دو لازم و ملزوم یکدیگرند: انسان گاهی از اوقات حقیقتی را به عنوان یک مسئله علمی ‌می‌پذیرد و آن را به عنوان یک تجربه علمی‌ یا احساسی قبول دارد، اما به آن ‌ایمان ندارد.‌ایمان مرتبه‌ای بالاتر از علم است.‌ این که می‌گوییم ‌ایمان بالاتر از علم است، به ‌این معنا نیست که ما علم را قبول نداریم، بلکه ما علم توام با‌ ایمان را قبول داریم. در قرآن کریم در هیچ‌ آیه‌ای «الَّذِینَ یَعْلَمُونَ الله...» نیامده، بلکه «الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ»(3) و نیز «الَّذینَ یُومِنُونَ بِالغَیبِ»(4) آمده است. یعنی اهل تقوی‌ ایمان به خدا و پیامبر و ‌ایمان به غیب دارند. «الَّذینَ یُومِنُونَ بِالغَیبِ» نه «يَعْلَمُونَ بِالْغَيْبِ» بنابر‌ این اگر کسی از نظر علمی‌ استدلال کند که در عالم هستی غیبی وجود دارد ولی ‌ایمان به آن نداشته باشد کفایت نمی‌کند، حتی برخی از مردم با داشتن علم، حقیقت را انکار می‌کنند:
«جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها أَنْفُسُهُم»(5)
* وآنها را انکار کردند در حالی که دل‌های ‌ایشان بدانها یقین داشت ."
ایمان یعنی نوعی باور و خضوع قلبی و تعهد و الزام عملی در برابر حقیقت مطلق چنان که فرموده است:
«أَوَّلُ اَلدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ اَلتَّصْدِيقُ»(6)
و نیز فرمود:
«اَوَّلُ الدین مَعرفةُ الجبّار وَ آخِرُ الدین تفويضُ الاَمر اليه»(7)
ابتدا باید معرفت خدا را تحصیل کرد و سپس امور را به او تفویض نمود. تفویض امر در‌ اینجا به اقتضا،‌ ایمان است که انسان بایستی حقیقت را بپذیرد و در برابر آن تسلیم باشد و‌ این معنی دین است. نتیجه آنکه دین از شناخت و دریافت حقیقت آغاز و به ‌ایمان و تسلیم کامل می‌شود.
نکته دوم فضیلت است که در اثر شناخت حقیقت و( به مقتضای آن) الزام و التزاماتی پدید می‌آید، تا آن حقیقت چه باشد! اگر آن موجودی برتر و بی‌نهایت و آفریننده و آغاز هستی و خالق همه زیبایی‌ها باشد، پس کمال انسان در‌ این است که شبیه او و به صفات کمال وی متصف شود و در هستی کمال و مطلق فانی شود که هرچه جز او ‌هالک است:
«و كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ»(8)
«مگر آنها که وجهه الهی داشته باشند»
آثار و اقتضاء ‌ایمان به‌ این حقیقت، آراسته شدن به فضایل و کمالات او است. وقتی آن حقیقت را باور کردیم، قهرا دوست داریم به آن نزدیک شویم. بدیهی است که نزدیک شدن به حقیقت فقط به گفتن و شعار نیست، گرچه گفتن شعار و شهادت مرتبه‌ای از پذیرش حقیقت است. برای مثال وقتی ما در برابر استاد خضوع می‌کنیم و او را به عنوان استاد خطاب می‌کنیم، اگر در برابر او خضوع علمی ‌نداشته باشیم و راهنمایی‌هایش را جدی نگیریم، در واقع به افکار و‌ اندیشه‌های او ‌ایمان نیاورده‌ایم. شاگردی مومن به استاد است که سخن گفتن و رفتارش و حتی راه رفتنش نیز همانند استادش باشد. اگر کسی به استادش‌ ایمان داشته باشد، قطعا مثل او می‌شود و از او تاثیر می‌پذیرد. و اگر از هر جهت همانند استادش شد، ‌این شاگرد به استاد قرب پیدا کرده است و در واقع فضایل استاد را اکتساب کردن و مثل او شدن، معلومات او را گرفتن و به کمال او متصف شدن،‌ این خضوعی است که ایمان به استاد به شمار می‌آید. پس در حوزه معرفت شناختی «حقیقت» یعنی عرفان و ‌ایمان به حقایق عالم هستی از مبدا تا معاد و در مرحله دوم خودشناسی و خودسازی و اکتساب فضیلت و کمالات معنوی.
فضیلت گرچه امری روحی و معنوی است لکن از مقوله عمل و اکتساب است و با آرزو و شعار پدید نمی‌آید. مثال بارز آن مسئله قرب به خدا است که در شریعت آمده که ما ماموریم اعمال و رفتار خود را به قصد تقرب به خدا انجام دهیم. نزدیکی در ‌اینجا از سنخ نزدیکی مکانی نیست، چون خدا در همه جا هست:
«وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ»(9)
بنابر این مراد از نزدیک شدن، قرب و نزدیکی معنوی است؛ یعنی در حد امکان و استعداد بشری خدا گونه شویم و به صفات الهی متصف گردیم، یعنی می‌خواهیم خودمان را شبیه خدا کنیم، به معراج برویم و از عالم ماده گامی ‌فراتر و بالاتر بگذاریم و ملکوتی شویم، از ‌این عالم ماده پرواز کنیم چرا که:
«فان الصَّلاةُ مِعْراجُ الْمُؤْمِن»(10)
اینها حرکت معنوی و قرب معنوی و فضیلت است، یعنی ما از جهت فضایل و کمال به محبوبمان نزدیک می‌شویم. از‌ این رو باید دارای گذشت باشیم چنانکه خداوند دارای گذشت است. باید همچون خداوند دارای جود و سخاوت باشیم، دارای فضیلت و انعام باشیم، چنان که خدا چنین است. بایستی محسن باشیم و خیرمان به دیگران برسد، باید از زشتی‌ها و عقده‌ها پرهیز کنیم و به خوبی‌ها و زیبایی‌ها آراسته شویم که:
«إنَّ اللهَ جَمِيلٌ، يُحِبُّ الجَمَالَ»(11)
در دعای سحر می‌خوانید که «اللهم انی اسالک من جمالک باجمله...»، «خدایا تو را سوگند می‌دهم به برترین جمالت و به برترین کمالت، به برترین جلالت و...» این سوگندها برای آن است که ما به ‌این صفات جمال و کمال متصف شویم. خدا را به‌ این صفات سوگند می‌دهیم: به جمالت، به کمالت، به لطفت، به شرفت، به عزتت...، و در پایان دعا می‌گوییم: «فاجبنی یا الله»، یعنی بار خدایا! خواست ما را بی‌پاسخ مگذار و ما را از خزینه بی‌پایان فضیلت و کرامتت بی‌بهره‌ مدار، نتیجه آن که پس از اعتراف و ‌ایمان به حقیقت، کسب فضایل و دوری از رذایل است.
مسئله سوم عدالت است؛ عدالت مربوط به روابط انسان با خدا و خلق است. شما در ‌این زندگانی چندین رابطه دارید که ‌این روابط اقتضائاتی دارد. رابطه با خدا، و رابطه انسان با انسان‌های دیگر، رابطه با جهان هستی و رابطه با خود و اعضاء و جوارح خویش، ‌این ارتباطات واقعی است. شما چه بخواهید و چه نخواهید ‌این ارتباطات میان شما و آنها برقرار است.‌این ارتباطات میان دو طرف بدون تعامل به وجود نمی‌آید و ‌این تعامل میان دو طرف حقی ‌ایجاد می‌کند. تنها در ارتباط با خدا، حق، یک طرفه است؛ یعنی ما هیچ گاه از خدا طلب نداریم که بگوییم خدایا ما از تو طلب داریم و ما چنین و چنان کردیم پس تو باید به ما پاداش بدهی. البته بعضی از حقوق را خدا خود برخود لازم کرده است، می‌فرماید:
«وَکَانَ حَقًّا عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ»(12)
یعنی ما برخود لازم کردیم که مومنان را یاری دهیم. خدا‌ این امر را برخود فرض کرده و ما نمی‌توانیم برای خدا تعیین تکلیف کنیم، خدا می‌فرماید:
«كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ»(13)
خدا بر خودش رحمت را واجب کرده است ولی ما طلب نداریم؛ اما نسبت به موجودات دیگر حق دو سویه است: استاد نسبت به شاگرد، شاگرد نسبت به استاد، صندلی نسبت به جالس و برعکس... . امام سجاد(علیه‌السلام) در کتاب حقوق بیان می‌دارد که همه موجودات نسبت به هم حق دارند و ‌این حقوق را به تفصیل شرح می‌دهد.
دست ما، چشم ما، دوست ما، خواهر ما، برادر ما، والدین ما، و محیط‌زیست و همه و همه بر انسان حق دارند. خدا محیط‌زیست را برای همه مردم آفریده و ما حق نداریم آن را آلوده کنیم. خداوند می‌فرماید:
«ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ ...»(14)
به واسطه کارهای ناشایسته‌ای که انسان‌ها انجام می‌دهند، خشکی و و دریا فاسد می‌شود. آلوده کردن محیط‌زیست، دریاها، هوا و ... به ضرر خود ما است. ما باید حق دو سویه و متبادل را رعایت کنیم،‌ این عدالت است؛ عدالت یعنی تمام حقوقی که در جامعه و در عالم هستی، میان انسان و خدا، میان مردم و میان اعضای بدن نسبت به یکدیگر وجود دارد، باید مراعات شود و انبیا آمده‌اند تا ‌این سه نکته را برای مردم بیان کنند:
اول بیان حقیقت:
«سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»(15)
ما‌ آیات خود را به شما، هم از درون- فطرت – و هم از بیرون نشان می‌دهیم تا حق بر شما معلوم شود. انسان ابتدا از درون خود با حقیقت آشنا می‌شود و اگر نیاز به حقیقت‌جویی در درون ما نبود، انبیا بازارشان کساد و رسالتشان بی‌اثر می‌ماند. سر ‌اینکه مردم دعوت پیامبران را پذیرفتند و به دنبال آنها رفتند،‌ این بود که در درونشان ‌این جاذبه وجود داشت و اگر‌ این جاذبه نبود هیچ کس به دنبال انبیا نمی‌رفت. از‌ این رو پیامبران آثار بسیاری در دنیا از خود باقی گذاشتند. دین و معرفت و نیاز به معنویت و اخلاق، حتی در دنیای غرب و مدرن، روز به روز نفوذ بیشتری پیدا می‌کند. شما تنها به مظاهر فساد نگاه نکنید! کسانی هم که دچار فساد شده‌اند در ته دلشان به دنبال منجی و راه نجات می‌گردند. پیامبران خدا آمده‌اند تا ما را با حقیقت آشتی دهند و در راس آن با خداوند متعال آشنا کنند و نعمت‌های او را به یاد آورند.
همه مردم- چه مادی و چه خداپرست- خواه ناخواه خدایی را باوردارند؛ مادیون می‌گویند ‌این جهان ماده، قدیم و ازلی است، یعنی از اول بوده است و به عقیده آنها جهان هستی خودآ، بوده است پس همه از مادی و خداپرست در عالم وجود خدایی دارند و به خودآیی باورمندند. ما عالم را به یک قدیم منتهی می‌کنیم و می‌گوییم که او از ازل بوده است. آنها هم همین را می‌گویند. اختلاف در‌ این است که آن چیز قدیم ازلی خصوصیاتش چیست؟‌ آیا عالم و با شعور است؟ زنده است؟ قادر و توانا و با اراده است؟ دارای حکمت و خرد است یا بی‌شعور و بی‌خرد است؟ آنها می‌گویند ماده بی‌شعور است. ما می‌گوییم اگر ماده بی‌شعور بوده پس‌ این همه شعور و حیات از کجا آمده است. علم می‌گوید که حیات باید منشا حیاتی داشته باشد. پس‌ این همه حیات از کجا سرچشمه گرفته است. ما می‌گوییم آن حقیقت، دارای شعور و اراده و اختیار و خرد است و عالم هستی با تمام خصوصیات خود، از او ناشی شده است و ‌این همه کمال و جمال و علم و اراده و قدرت از تجلیات ذات اقدس اوست. ما‌ این حقیقت را می‌پذیریم و در برابر آن خاضع هستیم. انسان مادی نیز ‌این حقیقت را قبول دارد ولی به آن ایمان ندارد. ما به این حقیقت مومن هستیم و در برابر آن خضوع داریم و به علل و قوانین و سنت‌هایی که آن حقیقت ازلی در عالم هستی نهاده است، احترام می‌گذاریم.
انبیا برای ابلاغ‌ این سه نکته آمده‌اند: «حقیقت، فضیلت و عدالت. انسان در برخورد با‌ این سه چیز یکی از دو راه را برمی‌گزیند: یا با ساده‌اندیشی و سطحی نگری به عالم نگاه می‌کند و یا با دقت و بصیرت با آن برخورد می‌کند. فرق محقق با عامی همین است. همه قبول دارند که عالم بی‌نهایت مبدئی و خودآیی دارد و همه به خوبی و ارزش فضیلت و عدالت اعتراف دارند. کیست که بگوید گذشت و فداکاری و رعایت حقوق دیگران بد است! انسان‌های مادی هم‌ این امور را نیک می‌شمارند و به صاحبان فضیلت و عدالت احترام می‌گذارند.
مارکسیست‌ها در شوروی برای سرباز گمنام آرامگاهی ساخته‌اند. همین کاری که ما در ‌اینجا انجام داده‌ایم. با‌ این تفاوت که ما به قیامت و شهادت و حساب و کتاب معتقدیم، اما آنها با‌ این که به‌این امور اعتقادی ندارند ولی به سرباز گمنامشان احترام می‌گذارند. اگر از آنها بپرسند شما که اعتقادی به قیامت ندارید، چرا آرامگاهی برای او ساخته‌اید؟ می‌گویند ما فداکاری را ارج می‌نهیم.‌ این سرباز با فداکاری و از خود گذشتگی تا آخرین نفس در برابر دشمن‌ ایستاده است و جان خودش را فدا کرده است و اگر به آنها بگویید‌ این سرباز گمنام که مرده و استخوان‌هایش نیز پوسیده است، اهدای گل بر قبر او چه خاصیتی دارد؟ می‌گویند فداکاری او ارزش دارد و همه باید در برابر آن تعظیم کنند. بالاخره آنها گرچه در ظاهر به بقا و جاودانگی انسان اعتراف ندارند ولی در اعماق دلشان پذیرفته‌اند که ‌این سرباز گمنام وفداکار در جهان هستی برای همیشه باقی است.
 هرگز نمی‌میرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
این دوام همان دوام حقیقت است که در جهان هستی پایدار است و گم نمی‌شود و همه قبول دارند که فضیلت ارزشمند است، ولی عده‌ای از کنار آن بی‌تفاوت می‌گذرند و گروهی دیگر به دنبال اکتساب فضیلتند و به قول شاعر:
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست

گروهی‌این، گروهی آن پسندند
در مرحله سوم به عدالت می‌رسیم. عدالت به معنای وسیع آن شامل تمام ابعاد زندگی فردی و اجتماعی می‌شود، یعنی آنگونه که قرآن تفسیر می‌کند و آنگونه که امام سجاد( علیه‌السلام) در کتاب رساله حقوقشان بیان می‌کند، عدالت محدود به عدالت مالی و اقتصادی نیست انسان بایستی نسبت به همه چیز و همه موجودات به عدالت رفتار کند. امیرالمومنین(علیه‌السلام) می‌فرماید: «که اگر مرا به زنجیرها ببندند و بر روی خارهای سخت بیابان بکشانند و تحت فشار قرار دهند که من ذره کاهی یا دانه کوچکی را از دهان مورچه‌ای بربایم، چنین نخواهم کرد».(16) ولی ما هم مورچه‌ها را می‌کشیم و هم با حیوانات و انسان‌ها در جنگیم. برای درک‌ این حقیقت، خداوند ما را به تحقیق و دقت دعوت می‌کند تا دید ما همواره عالمانه، و با تدبر، تفقه و تعقل همراه باشد. خداوند در قرآن می‌فرماید:
«فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ»(17)
پس همه نمی‌توانند تفقه کنند، چون برخی از مردم گرفتارند یا استعدادهایشان در‌این حد نیست، اما گروهی دیگر چرا تفقه نکنند؟ شما خواهران بزرگوار- چه استاد چه دانشجو- مشمول‌این‌ آیه کریمه هستید. در قرآن دو گونه بسیج وجود دارد: نظامی ‌و علمی. ‌این ‌آیه بسیج علمی‌ را ذکر می‌کند و در آیه پیش از آن درباره بسیج نظامی‌ می‌فرماید:
«انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً»(18)
سبکبال و سنگین بال به میدان جهاد بروید. ( با سلاح سنگین و سبک)؛‌ این بسیج نظامی‌ است. هر دو آیه در یک جا و در یک سوره و در یک سیاق آمده است. از‌ این سیاق برداشت می‌شود که هدف تنها جنگیدن نیست و گروهی باید از ‌این فرصت بهره گیرند و با ورود به مراکز علمی ‌و حوزه‌های علمی، در معارف دینی تفقه و تعلم کنند و پس از برگشت از‌ این سفر، مردم خود را آگاه سازند. یعنی آن‌گاه که مسئله بسیج و کوچ عمومی‌ مطرح می‌شود، جمعیت بسیجی به دو گروه تقسیم می‌شود: گروهی نظامی ‌و گروهی آموزشی و فقهی، مگر در موارد بحرانی که همه باید در جبهه حاضر شوند. آری در اثر جنگ، بسیج پا می‌گیرد و مردم را به مهاجرت و تحرک وا می‌دارد. جنگ تحمیلی عده‌ای از جوان‌ها و بچه‌ها را وارد حوزه کرد:
«فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَه لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ»(19)
در ‌اینجا نفرموده:«لیعلموا یا لیعرفوا فی‌الدین» بلکه آورده «لیتفقهوا فی الدین» تفقه، آموختنی است همراه با تحقیق و تدبر:
«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا»(20)
آیا باید تنها به ختم قرآن اکتفا کرد؟ قرآن می‌فرماید: خیر! کافی نیست.
«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا».
ترتیل برای ‌این نیست که فقط زیبا بخوانیم. هر چند آن که بهتر و زیباتر بخواند، جالب‌تر و جاذب‌تر است و باید به او جایزه هم داد، اما چنین شخصی نباید گمان کند که ترتیل فقط قرائت زیباست. به پیامبر اکرم (ص) خطاب می‌شود:
«وَ رَتِّلِ الْقُرآنَ تَرْتيلاً»(21)
یعنی به گونه‌ای بخوان که خودت و مخاطبان بفهمند چه می‌گویی؛ تند تند نخوان، کلمات را از هم جدا کن تا بفهمند که چه می‌گویی. تلاوت با قرائت فرق می‌کند. تلاوت از ماده «تلو» است، یعنی یکی پس از دیگری. یعنی آیات را تند تند با هم نخوانیم بلکه‌ این آیه را بخوانیم‌ این کلمه را بخوانیم و سپس آیه بعدی را. همه‌ اینها دلالت بر تامل و تدبر دارد. گرچه مثال من قرآنی بود ولی همه علوم همین گونه است.
به هرحال ما باید محقق باشیم، سطحی درس نخوانیم. گاهی شما کتاب فقه را سطحی می‌خوانید و برخی از سوال‌های امتحانی نیز، گویا از توضیح‌المسائل اقتباس می‌شود.
مثلا سوال می‌کنند که اگر شکی میان رکعت دوم یا سوم به وجود آمد، چه می‌کنید؟ خوب شما هم جواب می‌دهید و نمره خوبی هم می‌گیرید. در حالی که ‌این قبیل سوالات را یک فرد عادی تحصیل نکرده هم ممکن است با خواندن یا شنیدن احکام بداند. آن شخصی که فقط مسئله را می‌داند، عالم است ولی فقیه نیست، عالم غیر از فقیه است. شما باید فقیه باشید باید به دنبال دلیل باشید و به عمق مسئله برسید، در ‌این دانشگاه شما ابتدا فقه و کتاب تبصره علامه را می‌خوانید تا اجمالا یک دوره فقه را گذرانده باشید. ولی با تمام‌ اینها اگر دانشجویی- در دوره لیسانس- فقط به تبصره علامه یا مشابه آن اکتفا بکند دانشجو نیست بلکه شاگرد دبیرستان است. شما در دانشگاه باید با تامل و تعمق درس بخوانید.
تحقیق بر دو گونه است: تحقیقی که در آن انسان تاریخ مدار یا برون‌گرا می‌شود و تحقیقی که واقع گرایی و درون گرایی را به دنبال دارد. مستشرقانی که درباره اسلام و قرآن مطالعه می‌کنند و کتاب می‌نویسند، از بیرون به اسلام نگاه می‌کنند. مثل ‌اینکه کسی کنار استخر بایستد و استاد و مربی هم در بیرون استخر به او شنا را یاد بدهد که چنین و چنان کن. نه شاگرد در آب می‌رود و نه مربی او را وادار به پریدن در آب می‌کند.
دور استخر می‌گردد، مساحت و عمق استخر و درجه حرارت آب را محاسبه می‌کند، و میزان تمیزی آب و مقدار کلر آن را می‌سنجد، چنین شخصی اگر سال‌ها هم کنار استخر بایستد، شناگر نمی‌شود. او دستی از دور بر آتش دارد. اگر انسان بخواهد از بیرون به چیزی بنگرد، مثل همان کسی هست که در کنار استخر فقط تماشا می‌کند. بیشتر مستشرقانی که درباره قرآن کتاب نوشته‌اند یا حتی برخی دانشگاه‌های ما که از بیرون به مسائل می‌نگرند، تاریخ‌مدار به فقه نگاه می‌کنند. چنین افرادی فقیه و صاحب فتوی نیستند. البته تاریخ فقه هم مفید است، من نمی‌گویم بد است ولی ‌این تحقیق در فقه نیست. اگر شما بخواهید علمی‌ را بخوانید، تاریخ آن علم غیر از خود آن علم است. فلسفه علم هم غیر از خود علم است. اگر بخواهید در زمینه علم خاصی تحقیق کنید باید به جز آشنایی با تاریخ و فلسفه آن علم، در درون خود آن علم غور نمایید.‌ این تحقیق است که شما را از محدوده زمانی خاص بیرون می‌آورد و شما را مجتهد می‌کند، در غیر‌ این صورت اگر شما فقه را تنها با تاریخ مداری مورد بررسی قرار دهید و از بیرون به آن نگاه کنید نمی‌توانید فقه را به خوبی بفهمید. قرآن کریم می‌فرماید:
«سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»(22)
یعنی ما برای نشان دادن حقیقت دو راه به شما نشان می‌دهیم؛ راهی از بیرون راهی از درون. اگر یکی از آنها کافی بود خداوند آن یکی را ذکر نمی‌کرد. خداوند ابتدا راه بیرون را ذکر می‌کند، چون انسان اول اطراف خودش را می‌بیند و بعد درون را می‌نگرد. خداوند می‌فرماید که باید در درون رفت، عمیق شد، فکر کرد و تامل کرد و با استعدادهای خدا داده مسائلی را که انسان از بیرون می‌بیند و نیز ‌این تجربه‌ها و دیدنی‌ها را تحلیل کند و از آن تحلیل‌ها چیزی به دست بیاورد. صرف تجربه، انسان را به واقعیت نمی‌رساند. پس بنابراین هم آفاق لازم است و هم انفس.
به عنوان یک خدمتگزار آرزو دارم که شما خواهران دانشجو و اساتید بزرگوار و مربیان گرامی ‌اهل تحقیق باشید. من گاهی می‌شنوم که شما، بعضی از اساتید را برای سخنرانی دعوت می‌کنید و متاسفانه برخی از اساتید کم لطفی می‌کنند و مطالب شبهه‌انگیز را مطرح می‌کنند. شما اگر می‌خواهید محقق باشید باید منصفانه برخورد کنید و نباید هرگز مسائل علمی‌ و دینی را به سخره بگیرید و سعی کنید هرگز به بزرگان دین و دانش بی‌احترامی ‌نکنید.
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتی برد
اگر می‌خواهید در زندگی موفق باشید و عمرتان پر برکت باشد، به استادان و بزرگانی که معارف اسلام و تشیع را به ما رسانده‌اند و به گردن ما حق دارند، احترام بگذارید. ممکن است گاهی اشتباهاتی هم کرده باشند ولی اگر آنها نبودند، ما امروز مسلمان نبودیم. اگر شیخ مفید، یا مرحوم مجلسی و امثال‌ اینها نبودند، ما شیعه نبودیم. خوب بر فرض که ما، اشتباهی هم در کلام‌ این بزرگان ببینیم نباید به ‌ایشان توهین کنیم، زیرا به جز معصوم همه اشتباه دارند.
از ‌این رو بر ما لازم است که قدر زحمات کسانی را که ‌این دانشگاه را تاسیس کرده‌اند بدانیم، اعم از موسسان اولیه، اساتید، آنهایی که کمک مالی کرده‌اند و حتی کارگران و مهندسان که در دانشگاه کار ساختمانی کرده‌اند، و ‌این بنای عظیم را بر پا داشته‌اند. ‌اینها همه برگردن ما حق دارند؛ در هرجا که هستید،‌ این حقوق را فراموش نکنید.
از خداوند متعال می‌خواهیم که به حرمت و عظمت ارواح شهدا به ویژه شهید ‌این ‌ایام مرحوم دکتر مفتح،‌ این کشور را در پناه امام زمان از گزند حوادث مصون بدارد و همه ما را در ادامه دادن راه شهیدان توفیق دهد و ارواح طیبه شهدا به خصوص مفتح، مطهری، بهشتی، باهنر، رجایی و به ویژه امام شهدا را شاد بگرداند.
* سخنرانی فوق به مناسبت هفته پیوند حوزه و دانشگاه و نیز انتخاب پژوهشگر نمونه ایراد  گردید و در دو ماهنامه مشکوه النور، ش 20، سال5، آذر و دی 1381، ص 2-9 به چاپ رسید.

 

1- سوره فصلت، آیه 53
2- شرح مقدمه قیصری، فصل 1، ص 117
3- سوره نور، آیه 62
4- سوره بقره، آیه 3
5- سوره نعل، آیه 14
6- شرح نهج‌البلاغه، ج1، ص 74
7- بحار، ج4، ص 247؛ بحارالانوار، ج 54، ص 176
8- سوره قصص، آیه 88
9- سوره حدید، آیه 4
10- بحارالانوار، ج 79، ص 303
11- کافی، ج6، ص 438، باب‌ النجمل و اظهار النعمه از امیرالمؤمنین(ع)
12- سوره روم، آیه 47
13- سوره انعام، آیه 54
14- سوره روم، آیه 41
15- سوره فصلت، آیه 53
16- نهج‌البلاغه، ص 346
17- سوره توبه، آیه 122
18- سوره توبه، آیه 41
19- سوره توبه، آیه 122
20- سوره محمد، آیه 24
21- سوره مزمل، آیه 4
22- سوره فصلت، آیه 53

نام:
ایمیل:
* نظر: